تازه هاي سايت

حکایات شیرین اخلاقی از علامه طباطبائی + زندگاني و تصاوير اين عالم فرزانه مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
آنچه در پي مي‌آيد گوشه‌اي از زندگي و ابعاد شخصيتي اين عالم رباني به نقل از نزديكان ايشان است. روزى علامه طلاطبايى (ره) در راهى مى رفتند كه كودك دوچرخه سوارى با سرعت به ايشان زد و ايشان و آن پسر هر دو به زمين خوردند ايشان با كمال حلم و بردبارى و تواضع بلند شدند و نزد آن كودك آمده و ضمن تكان دادن لباسهاى او فرمودند: پايت چيزى نشده ؟
حکایات شیرین اخلاقی از علامه طباطبائیعلامه طباطبايى (ره) 
ديدن صعود
پس از واقعه هفتم تير كه نزديكان ايشان نمى خواستند شهادت سيد مظلوم ، آيت الله بهشتى را به علت كسالت علامه به ايشان خبر دهند در همين حول يكى از اطرافيان حضرت استاد به اتاقى كه ايشان در آنجا بود ميرود و علامه به او چنين مى فرمايد: (( چه به من بگوييد و چه نگوييد من آقاى بهشتى را مى بينم كه در حال صعود و پرواز است )) .
نسيم جان بستاند و صد جان دهد
آنچه در وهم تو نايد آن دهد

خضوع براى خدا
روزى علامه طلاطبايى (ره) در راهى مى رفتند كه كودك دوچرخه سوارى با سرعت به ايشان زد و ايشان و آن پسر هر دو به زمين خوردند ايشان با كمال حلم و بردبارى و تواضع بلند شدند و نزد آن كودك آمده و ضمن تكان دادن لباسهاى او فرمودند: پايت چيزى نشده ؟
هر چه آيد به سر ما همه از دورى توست
بانگ رسوايى من نيز از مستورى توست

استقامت در تحصيل
علامه در زندگينامه خود مى گويد: در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتم از اين رو هر چه مى خواندم نمى فهميدم و چهار سال را به همين نحو گذراندم ، پس از آن يك باره (( عنايت خدايى )) دامنگيرم شده عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگى و بى تابى نسبت به تحصيل كمال حس نمودم هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگى و دلسردى نكردم ، بساط معاشرت با غير اهل علم را بر چيدم و در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگى به حداقل ضرورى قناعت كردم ، بسيارى از شبها تا صبح به مطالعه مى پرداختم ، هرگز اشكال و اشتباه درس را پيش استاد نبرده ام چون قبلا آن مسئله را براى خود روشن كرده بودم .
مدتى مى بايدت لب دوختن
وز سخن دانان سخن آموختن

خضوع علمى
آيت الله ابراهيم امينى كه فقه و اصول را نزد امام و فلسفه را نزد علامه خوانده بودند مى گويد: روزى اين دو بزرگوار را به حجره دعوت كردم و من بحث فلسفى مطرح كردم تا ببينم كدام يك بر ديگرى برترى دارند وقتى بحثم تمام شد علامه نگاهى به امام كرد و امام تبسمى نمود بعد علامه شروع به جواب دادن كردند امام در بين صحبتهاى ايشان اصلا حرف نزدند بعد از آن از امام سوال كردم ايشان با حالتى تواءم با ادب به علامه نگاهى كردند و جواب دادند و علامه اين بار سكوت اختيار كرد. در هر حال موفق نشدم اين دو استاد عزيز را به بحثهاى طلبگى بكشانم .
حاصل همه عمرم سه سخن بيش نيست
خام بدم ، پخته شدم ، سوختم

صرفه جويى
آيت الله زنجانى مى گويد: از ويژگيهاى ايشان (علامه) دقتى بود كه در صرفه جويى در وقت داشتند. تفسير الميزان را كه مى نوشتند بعد كه مرور مى كردند مجددا آن را نقطه گذارى مى كردند. سوال كرديم كه چرا اول بى نقطه مى نويسيد؟ فرمودند: من حساب كرده ام كه بى نقطه مى نويسم و بعد كه در هنگام مرور نقطه مى گذارم چند در صد در وقتم صرفه جويى مى شود.
سالك نرسد بى مدد پير به جايى
بى زور كمان ، زه نبرد تير به جايى

عبور از جنت
آيت الله حسن زاده آملى (حفظه الله) از علامه طلب موعظه و سفارش كردند علامه فرمود: سوره مباركه (( ص )) را در نمازهاى (( وتيره )) بعد از حمد بخوانيد در حديث است كه (( ص )) از ساق عرش نازل شده است سپس فرمود در مسجد سهله در مقام ادريس نماز مى خواندم در نماز وتيره سوره (( ص )) را قرائت مى كردم كه ناگهان ديدم از جاى خود حركت كردم ولى بدنم ، در زمين است بقدرى با بدنم فاصله گرفتم كه آن را از دورترين نقطه مشاهده مى كردم تا پس از چندى نهر آبى را ديدم چنانكه در روايت آمده است : (( ص نهر فى الجنه )) .
آئينه شو جمال پرى طلعتان طلب
جاروب زن به خانه و پس ميهمان طلب

دليل اكرام
وقتى از استاد شهيد علامه مطهرى (ره) دليل اين همه اكرام و احترام ايشان به علامه طباطبايى (ره) را پرسيدند ايشان جواب دادند: من فيلسوف و عارف بسيارى را ديده ام احترام من به ايشان به خاطر فيلسوف بودن ايشان نمى باشد بلكه از اين جهت است كه او عاشق و دلباخته اهل البيت است ، علامه در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضريح مقدس حضرت معصومه (س) افطار مى كرد، ابتدا پياده به حرم مطهر مشرف مى شد، ضريح مقدس را مى بوسيد، سپس به خانه مى رفت و غذا مى خورد اين ويژگى اوست كه مرا به شدت شيفته ايشان نموده است .
گر در طلب گوهر كانى ، كانى
ور در پى جستجوى جانى ، جانى
من فاش بگويمت حقيقت مطلب را
هر چيز كه در جستن آنى ، آنى




24 آبان‌ماه سال 1360 هجري شمسي، روزي است كه عالم فرزانه و مفسر بزرگ علامه طباطبايي ديار فاني را به سوي سراي باقي ترك كرد؛ عالمي كه هميشه از ابديت سخن مي‌گفت و با فناي در خداي خويش و آنچه خدايي بود، باقي شد.

امام راحل(ره) در پيام تسليت خود به همين مناسبت فرمودند: «من بايد از اين ضايعه‌اي كه براي حوزه‌هاي علميه و مسلمين حاصل شد و آن رحلت مرحوم علامه طباطبايي است، اظهار تاسف كنم و به شما ملت ايران به‌ويژه حوزه‌هاي علميه تسليت عرض كنم.»(1)

  آنچه در پي مي‌آيد گوشه‌اي از زندگي و ابعاد شخصيتي اين عالم رباني به نقل از نزديكان ايشان است:

در آخرين روز سال 1321 هجري ‌قمري (مقارن با سال 1281 هجري ‌شمسي) ستاره‌اي درخشان در آسمان سلسله جليل‌القدر سادات طباطبايي تبريز هويدا شد و خداوند به سيدمحمد قاضي طباطبايي فرزند پسري هديه داد كه نامش را سيدمحمدحسين گذاشت؛ حكيم عارفي كه بعدها بسياري از انسان‌ها، از چشمه جوشان حكمت و معرفتش جرعه‌هاي جان‌بخش نوشيدند. هنوز پنج سال از عمر سيدمحمدحسين نگذشته بود كه مادرش را از دست داد. پدر سعي كرد غم مادر را از دل محمدحسين و ديگر فرزند كوچكترش، محمدحسن، بزدايد، ولي نمي‌دانست كه چهار سال بعد، درگذشت خود او، غم فرزندان را دوچندان خواهد كرد.

سيدمحمدحسين همان‌طور كه روش درسي آن روزها بود، به فراگيري قرآن پرداخت و سپس از سن 9 سالگي به مدت شش سال به همراه برادرش، از اديبي به نام شيخ محمدعلي سرائي،‌ كتاب‌هايي چون گلستان، بوستان، نصاب‌الصبيان، انوار سهيلي، تاريخ عجم، منشات اميرنظام و ارشاد الحساب را فرا گرفت و علاوه بر آن، زير نظر ميرزاعلي نقي خطاط به يادگيري فنون خوشنويسي پرداخت. ايشان پس از طي دوران تحصيل در مكتب‌خانه، راهي مدرسه طابيه تبريز شد تا تحصيلات خود را در علوم ديني دنبال كند. در همان ايام، وقتي 23 سال بيشتر نداشت، تصميم به ازدواج مي‌گيرد. از يكي از بستگانش خواستگاري مي‌كند و چون فاميل بودند، با اين ازدواج موافقت مي‌كنند. يك سال بعد از ازدواج بود كه سيدمحمدحسين مزه پدر شدن را مي‌چشد و اسم فرزند اولش را، محمد مي‌گذارد.

سيدمحمدحسين و برادرش سيدمحمدحسن در سال 1304 هجري ‌شمسي تحصيلات مقدماتي را در مدرسه طالبيه تبريز به پايان رساندند. اما روح پرعطش آنان هنوز سيراب نشده بود. دختر علامه طباطبايي مي‌گويد: «يك روز حاج آقا مي‌آيد و به مادرم مي‌گويد من ديگر در تبريز نمي‌توانم ادامه تحصيل دهم و براي بهره گرفتن از استادان بهتر، بايد راهي نجف شويم، اما هزينه سفر نداشتند. وقتي مادرم مي‌بيند حاج آقا ناراحت است، جهيزيه خود را مي‌فروشد تا هزينه سفر تامين شود.» سيدمحمدحسين كه هزينه‌ سفرش تامين شده بود، زمين‌هاي زراعي و كارهاي كشاورزي‌شان را به يكي از هم‌آبادي‌هايشان سپرد و عازم «نجف» شد تا تحصيلات خود را تكميل كند، البته حالا ديگر تنها نبود و هر دو برادر ازدواج كرده بودند. به اين ترتيب، هر دو خانواده به همراه كربلايي قلي و سلطنت خانم (خادم و خادمه‌شان) عازم سفر مي‌شوند و در خانه‌اي كوچك در محله «عماره» نجف ساكن مي‌شوند و زندگي جديدي را آغاز مي‌كنند.

اما بعد از گذشت مدتي، فرزند يك و نيم ساله‌شان (سيدمحمدحسين 24 ساله و همسر 19 ساله‌اش) به مرض سختي مبتلا مي‌شود و از دنيا مي‌رود.

روزي مادر داغديده بغضش تركيد و به همسرش گفت: «آقا! ياد محمد لحظه‌اي مرا رها نمي‌كند. دلم براي كودك خردسالم خيلي تنگ شده. جز چند نفر هيچ‌كس حتي مرگ او را هم به ما تسليت نگفت. بيا برگرديم. اين جا ديار غربت است و ما هيچ‌كس را نداريم. چطور مي‌توانيم اين همه سال اينجا بمانيم؟» صداي در، مادر داغديده را ساكت كرد، سيد صدا زد: «آمدم» و با عجله به سمت در دويد. با باز شدن در،‌ «سيد ميرزاعلي قاضي طباطبايي» وارد شد. او يكي از پسرعموهاي محمدحسين بود كه مدت‌ها پيش به قصد تحصيل به نجف آمده بود. زن و شوهر از ديدن يك آشنا در ديار غربت بسيار خوشحال شدند. آقا ميرزاعلي خيلي خودماني با سيد و همسرش برخورد كرد. آنها ساعاتي را با هم گذراندند و از دوران كودكي و زندگي‌شان در تبريز و خاطره‌ها گفتند. يادآوري اين خاطره‌ها، درد و غم اين زوج جوان را كاهش داد. بعد از ساعتي ميرزا عصايش را برداشت و قصد رفتن كرد. سيد و همسرش نيز به رسم بدرقه او را همراهي كردند. دو سه قدم مانده به در، آقا ميرزا علي رو به همسر سيد كرد و گفت: «دختر عمو!‌ اين بار فرزندت مي‌ماند، پسر است و نامش هم عبدالباقي است.» و با اين حرف، خداحافظي كرد و رفت. چند ماه بعد بود كه همسر سيد، باردار شد.


به نقل از علامه آمده است «هنگامي كه در نجف اشرف به درس و بحث اشتغال داشتم يكي از روزها مرحوم قاضي به من برخورد كرد و بدون مقدمه گفت: اگر طالب دنيايي نماز شب و اگر طالب آخرتي نماز شب بخوان. همين ديدار و گفت‌وگوي كوتاه منشاء آشنايي من با استاد شد... قبل از آن كه به محضر وي بار يابم، خود را از كتب فلسفي و آثار معقول بي‌نياز مي‌ديدم و پيش خود مي‌گفتم اگر مرحوم ملاصدرا هم بيايد، مطلبي فوق آنچه من فهميده‌ام عرضه نخواهد كرد. ولي پس از بهره‌مند شدن از ديدار اين استاد بزرگوار، به يكباره احساس كردم گويا تا كنون از حكمت و فلسفه چيزي عايدم نشده و از اسفار حتي يك كلمه هم نفهميده‌ام.» اين برخورد جالب، علامه طباطبايي را وارد مرحله تازه‌اي از زندگي كرد و سير و سلوك عارفانه وي آغاز شد.

*سيدحسين بادكوبه‌اي؛

علامه در زادگاه خود، در رياضيات «ارشادالحساب» و در فلسفه و كلام «اشارات و كشف‌المراد» را خوانده بود. اما اين دو كتاب، ذوق بالاي علامه را كفاف نمي‌داد، تا اينكه در نجف با حكيمي برخورد كرد كه از بزرگان فلسفه و استادان صاحب‌نظر اين دو رشته بود. اين حكيم معروف «سيدحسين بادكوبه‌اي» بود كه توانست علامه را با حقيقت حكمت، به ويژه تفكر فلسفي، آشنا كند و باعث شود او در عرض شش سال، «منظومه‌ي» سبزواري و «اسفار و مشاعر» ملاصدرا و دوره «شفاي» بوعلي و «اخلاق» ابن مسكويه را بخواند.

« ...سيدحسين باد كوبه‌اي پيشنهاد كرد، رياضيات بخوانم و در همين راستا به درس مرحوم سيدابوالقاسم خوانساري كه رياضيدان زبردستي بود حاضر شدم و يك دوره حساب استدلالي، هندسه مسطحه و فضايي و جبراستدلالي را فرا گرفتم.»

*بازگشت به وطن؛

روزهايي كه علامه و برادرش در نجف مي‌گذراندند، به سختي سپري مي‌شد. گذران زندگي براي دو برادر كه حاضر نبودند از سهم امام هم استفاده كنند، سخت و طاقت‌فرسا بود. ديگر ماندن نه مصلحت بود و نه امكان داشت. اوضاع كشاورزي و زمين‌هايشان، حسابي به هم خورده بود. به همين جهت، علامه طباطبايي و برادرش بلافاصله راهي ايران و ديار آبا و اجداديشان – شادآباد تبريز – شدند و تا 10 سال در وطن خويش ماندند. در اين مدت با تلاش طاقت‌فرسا زمين‌هاي رهاشده و باغ‌هاي مخروبه را آباد كردند. طي اين مدت، به امور روستاها و زندگي مردم نيز رسيدگي مي‌كردند و به كمك نيازمندان مي‌شتافتند.

*دلتنگ آموختن؛

علامه در كنار همه اين كارها و مشكلاتي كه وجود داشت، مطالعه و تحقيق را رها نكرده بود و رساله‌هاي علمي مي‌نوشت. گاهي كه ياد نجف و گنبد و بارگاه حضرت علي(ع) مي‌افتاد، دلش براي درس و آموختن علم،‌ حسابي تنگ مي‌شد و نمي‌دانست چه بايد بكند.

*هجرت به قم؛

علامه طباطبايي بالاخره تصميمش را مي‌گيرد: « ... همزمان با آغاز سال 1325 هجري ‌شمسي وارد شهر قم شديم... در ابتدا به منزل يكي از بستگان وارد شديم، ولي به زودي در كوچه يخچال قاضي در منزل يكي از روحانيون اتاقي دو قسمتي كه با نصب پرده قابل تفكيك بود اجاره كرديم. اين دو اتاق قريب بيست متر مربع بود. طبقه زير اين اتاق‌ها انبار آب شرب بود كه در صورت لزوم بايستي از در آن به داخل خم مي‌شديم و ظرف آب را پر مي‌كرديم، چون خانه فاقد آشپزخانه بود، پخت و پز هم در داخل اتاق انجام مي‌گرفت.»


*«قاضي» معروف؛

اولين روزي كه براي تدريس پا به كلاس حوزه گذاشت، جمعيتي حدود صد نفر منتظر او نشسته بودند. كم كم شيفتگي و علاقه طلاب به او، به حدي رسيد كه بعضي از آن‌ها حجره‌هاي مدرسه را ترك و در اطراف خانه‌اش اتاقي اجاره مي‌كردند تا به او نزديك‌تر باشند. هر روز يكي دو ساعت به غروب مانده به سراغش مي‌رفتند و تا پاسي از شب حرف‌هايش را مي‌شنيدند. كم‌كم آوازه سيدمحمدحسين قاضي بيشتر شد و همه «قاضي» معروف را شناختند. اما خود علامه براي آنكه لقب استادش، مرحوم آيت‌الله سيدميرزاعلي قاضي فقط به استاد منحصر باشد و براي حفظ احترام، نام او را از خود برداشت و ترجيح داد به اسم طباطبايي خوانده شود.

*شاهكار علامه طباطبايي؛

علامه طباطبايي، در سال 1333 هجري ‌شمسي نگارش تفسيرالميزان اثر بزرگ خويش را آغاز كرد و 17 سال طول كشيد تا آن را به پايان برساند؛ اثري جالب و دلنشين كه نظير آن تا به حال نوشته نشده است. به عقيده آيت‌الله العظمي خويي، علامه براي نوشتن اين اثر، خود را تصفيه كرده بود. شهيد مطهري هم مي‌گويد: «همه تفسيرالميزان با فكر نوشته شده... من معتقدم بسياري از اين مطالب از الهامات غيبي است. كمتر مشكلي در مسائل اسلامي و ديني برايم پيش آمده كه كليد حل آن را در تفسيرالميزان پيدا نكرده باشم.»

*مباحثه با پروفسور كربن؛

يكي از اثرات ماندگار علامه، مباحثات وي با پروفسور كربن استاد دانشگاه و اسلام‌شناس غربي بود. مباحثه بين پروفسور كربن و علامه طباطبايي از سال 1336 هجري ‌شمسي شروع شد و بيش از 20 سال ادامه پيدا كرد كه نتايج اين مباحثات به چهار زبان فارسي، عربي، فرانسه و انگليسي منتشر شده است. روزي علامه در بين صحبت‌هايش به پروفسور گفت: « ... در اسلام هر وقت انسان حالي پيدا كند، مي‌تواند خدا را بخواند. چون همه مكان‌ها بدون استثناء محل عبادت است. اما در دين مسيح اين طور نيست. عبادت حتما بايد در وقت معيني (روز يكشنبه) و در مكان معيني (كليسا) انجام شود؛ در غير اين صورت باطل است. او بايد تا روز يكشنبه كه كليسا باز مي‌شود صبر كند.» پروفسور كربن جواب داد: «بلي، اين اشكال در دين مسيح وجود دارد.» علامه طباطبايي ادامه داد: « هم‌چنين در دين مسيح خدا اسماء حسنا ندارد و جز الفاظ خدا،‌ اله و اب نام ديگري ندارد.»

*ديگر برنمي‌گردم؛

روزهاي آخر زندگي پربار علامه طباطبايي فرا رسيده بود و بيماري او را از پاي انداخته بود. وقتي ايشان را از خانه به بيمارستان منتقل مي‌كردند، رو به خانواده‌اش كرد و گفت: « من ديگر برنمي‌گردم». در بيمارستان هم همه كاركنان را تحت تاثير قرار داده بود، تا جايي كه رييس بيمارستان مي‌گفت: «علامه حافظه‌شان را در مورد مسائل دنيوي و مادي از دست داده‌اند و به مسائل مادي بي‌توجه‌اند، اما پيوندشان با خدا و عالم معنويت مستحكم‌تر شده است؛‌ انگار از ناسوت بريده و به ملكوت پيوسته‌اند»


... و بالاخره چند روز بعد 24 آبان‌ماه 1360 هجري ‌شمسي علامه كه هميشه از ابديت سخن مي‌گفت از اين عالم خاكي رخت بر بست.

امام خميني(ره) در پيام تسليت خود به همين مناسبت فرمودند: «من بايد از اين ضايعه‌اي كه براي حوزه‌هاي علميه و مسلمين حاصل شد و آن رحلت مرحوم علامه طباطبايي است،‌ اظهار تاسف كنم و به شما ملت ايران به‌خصوص حوزه‌هاي علميه تسليت عرض كنم.»

علامه از خود دو پسر و دو دختر به يادگار گذاشته است. فرزند ارشد ايشان سيدعبدالباقي به كارهاي صنعتي مشغول است و سيدنورالدين در تبريز زندگي مي‌كند. داماد اول ايشان آيت‌الله قدوسي است كه فرزند بزرگش در منطقه هويزه به شهادت رسيد.

ويژگي‌هاي شخصيتي علامه

علامه طباطبايي در طول زندگي پربركت خود همواره پاسخگوي پرسش‌هاي جوانان اطرافش بود.

آنچه در پي مي‌آيد پرسش يك جوان و پاسخ ايشان به وي است:

« محضر مبارك حضرت آيت‌الله العظمي جناب آقاي طباطبايي، سلام عليكم و رحمت‌الله و بركاته.

جواني هستم 22 ساله كه تنها ممكن است شما باشيد به اين سوال من پاسخ گوييد. در محيط و شرايطي زندگي‌ مي‌كنم كه هواي نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارند و مرا اسير خود ساخته‌اند و سبب باز ماندن من از حركت به سوي الله شده‌اند.

درخواستي كه از شما دارم اين است كه بفرماييد بدانم به چه اعمالي دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و اين طلسم شوم را كه همگان گرفتار آنند بشكنم و سعادت بر من حكومت كند؟ لطفا نصيحت نمي‌خواهم بلكه دستورات عملي براي پيروزي لازم دارم. (23/10/1355)»

«سلام عليكم
براي موفق شدن و رسيدن به منظوري كه در نامه مرقوم داشته‌ايد، لازم است همتي برآورده و توبه‌اي نموده، به مراقبه و محاسبه پردازيد. به اين نحو كه هر روز كه هنگام صبح از خواب بيدار مي‌شويد، قصد جدي كنيد كه در هر عملي كه پيش مي‌آيد رضاي خدا را مراعات خواهم نمود، آن وقت در سر هر كاري كه مي‌خواهيد انجام دهيد نفع آخرت را منظور خواهيد داشت؛ به طوري كه اگر نفع اخروي نبود، انجام نخواهيد داد و وقت خواب چهار، پنج دقيقه در كارهايي كه روز انجام داده‌ايد فكر كرده و يكي يكي از نظر خواهيد گذرانيد. هر كدام مطابق رضاي خداي انجام يافته شكر بكنيد و هر كدام تخلف شده استغفار. اين رويه سخت است و در ذائقه نفس، تلخ. ولي كليد نجات و رستگاري است و هر شب پيش از خواب اگر توانستيد سور مسبحات (حديد – حشر – صف – جمعه و تغابن) را بخوانيد و پس از 20 روز، حالات خود را براي بنده بنويسيد، ان‌شاءالله موفق خواهيد بود. والسلام عليكم»(2)

*اخلاق شاگردپروري؛

بهترين سيرت و خوي و خلقي كه از روحيه عاليقدر علامه طباطبايي حكايت مي‌كرد، اخلاق شاگردپروري و كادرسازي در حوزه علميه بود و بر اين كار اصرار و ولع وصف‌ناپذيري از خود نشان مي‌داد.

*جواب‌گويي به سوالات؛

استاد غلامحسين ديناني يكي از شاگردان علامه مي‌گويد: «من كه خودم يكي از شاگردانش بودم. هيچ وقت در هيچ سوالي خودم را كنترل نمي‌كردم، چون مي‌دانستم ايشان آنقدر بزرگوار است كه هر چه دلت خواست مي‌تواني بگويي. در مقابل سوال رو ترش نمي‌كرد و به همين جهت ما احساس آزادي مي‌كرديم و هر چه در دل داشتيم مي‌گفتيم. ايشان هم با كمال بردباري با ما هم‌نفسي مي‌كرد و كنار مي‌آمد و جواب مي‌داد.»
*زندگي خانوادگي؛

علامه با وجود حجم زياد كارهايش، هيچ وقت از خانواده خود غافل نمي‌شد. هميشه در برنامه روزانه‌اش ساعتي را به خانواده‌اش اختصاص مي‌داد و آن را بهترين اوقاتش مي‌دانست و مي‌گفت: «اين ساعت تمام ناراحتي‌هايم را برطرف مي‌كند.» علامه در خانه هم مثل بقيه جاها هرگز عصباني نمي‌شد و اعضاي خانواده‌اش صداي بلند حرف زدنش را نشنيده بودند. بچه‌هايش را بسيار دوست داشت، با آن‌ها مهربان و خوش‌رفتار بود و تا اندازه‌اي كه مي‌توانست وقتش را صرف بازي با آن‌ها و سرگرم كردنشان مي‌كرد. دخترها را تحفه‌هاي ارزنده و نعمت‌هاي خداوندي مي‌دانست و مي‌گفت: «اين‌ها امانت خدا هستند هر چه به اين‌ها بيشتر احترام بگذاريم، خدا و پيغمبر خوشحال‌تر مي‌شوند.» حتي نام آن‌ها را هم با پسوند سادات صدا مي‌زد و با آن‌ها با احترام و محبت بيشتري رفتار مي‌كرد تا در زندگي آينده‌شان همسران خوب و بانشاط و مادران شايسته و لايقي باشند. وقتي دخترهايش به خانه بخت رفتند، هر هفته به انتظار ديدن‌شان مي‌نشست خودش از آن‌ها پذيرايي مي‌كرد و حتي نمي‌گذاشت آن‌ها برايش چاي بياورند. مي‌گفت: «نه!‌ شما مهمان هستيد و سيد، من نبايد به شما دستور بدهم.»


*زمان‌شناسي؛

دختر علامه مي‌گويد: «.. مرحوم پدرم در دوران نوشتن الميزان كه عمر طولاني از ايشان برد، همواره دقت‌ها و ظرافت‌هاي عملي را مي‌دانستند و رعايت مي‌كردند. ايشان جنبه‌هاي علمي و آماري موجود آن عصر را مورد توجه قرار مي‌دادند به طوري كه حتي بخش آماري يونسكو در مكاتبات ايشان با مسئولان آن سازمان و استعلام مباحثات و يا آمارهاي مختلف، با استاد همكاري مي‌كردند و از او كمك مي‌گرفتند.

*پشتكار بالا؛

علامه پشتكار عجيبي داشت. چندين سال براي تفسير زحمت كشيد و اصلا احساس خستگي نكرد، شب و روز نمي‌شناخت، از صبح زود تا ساعت 12 مشغول مطالعه و تحقيق و تاليف بود و بعد از نماز و صرف غذا و استراحت مختصر، تا غروب كار مي‌كرد. ايشان روزي 14 ساعت كار مي‌كرد و از روزهاي سال فقط يك روز را تعطيل مي‌كرد؛ آن هم روز عاشورا.

*توسل به اهل بيت؛

از جمله خصوصيات علامه طباطبايي، توسل فوق‌العاده‌ وي به اهل بيت(سلام‌الله عليهم اجمعين) است. او يكي از رموز اصلي موفقيت خود را، همين توسل به اهل بيت مي‌دانست.

*روش تدريس؛

در تدريس، ويژگي‌هاي منحصر به فردي داشت كه آنها را مي‌توان به اين صورت جمع‌بندي كرد: 1- تدريس آرام و آهسته، 2- روشن كردن اصل موضوع، 3- استدلال كردن توام با دليل و برهان، 4- احترام گذاشتن به بزرگان ضمن انتقاد از آنان، 5- بها دادن به نظر شاگردان، 6- پيوند دادن دين و عقل

*پيش مطالعه؛

علامه طباطبايي در زندگي‌نامه خويش مي‌گويد: «در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادي به ادامه تحصيل نداشتم و از اين روي هر چه مي‌خواندم نمي‌فهميدم و چهار سال به همين نحو گذرانيدم، پس از آن يك باره «عنايت خدايي» دامن‌گيرم شد و عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگي و بي‌تابي نسبت به تحصيل كمال حسن نمود به طوري كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريبا هجده سال طول كشيد، هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگي و دلسردي نكردم و زشت و زيباي جهان را فراموش كردم، بساط معاشرت با غيراهل علم را به كلي برچيدم و در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگي به حداقل ضروري قناعت نموده باقي را به مطالعه مي‌پرداختم، بسيار مي‌شد (به ويژه در بهار و تابستان) كه شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه مي‌گذارندم و هميشه درس فردا شب را از پيش مطالعه مي‌كردم، اگر اشكالي پيش مي‌آمد با هر خودكشي بود حل مي‌نمودم. وقتي كه به درس حضور مي‌يافتم از آن چه استاد مي‌گفت قبلا روشن بودم. هرگز اشكال و اشتباه درس را پيش استاد نبرده‌ام.»

*تحقيق علمي در شب قدر؛

آيت‌الله حسن‌زاده آملي در رابطه با پيگيري و استمرار روحيه تحقيق در علامه طباطبايي مي‌فرمايد: «حضرت علامه طباطبايي شب قدر را به بحث و تحقيق آيات قرآني احياء مي‌كرد و تفسيرش در اين شب فرخنده به پايان رسيد.»

*صرفه‌جويي در وقت؛

از ويژگي‌هاي علامه طباطبايي دقتي بود كه در صرفه‌جويي در وقت داشت. ايشان تفسيرالميزان را كه مي‌نوشت، چرك نويس نداشت. ابتدا بي‌نقطه مي‌نوشت بعد كه مرور مي‌كرد مجددا آن را نقطه‌گذاري مي‌كرد، سوال شده بود « آقا چرا اول بي‌نقطه مي‌نويسيد؟» فرموده بود: «من حساب كرده‌ام اول كه بي‌نقطه مي‌نويسم و بعد در مرور نقطه مي‌گذارم، چند درصد در وقتم صرفه‌جويي مي‌شود.»

*استادان برجسته؛

درك كردن استاداني همچون «آيت‌الله ميرازي نائيني"، «آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني"، «آيت‌الله شيخ ضياءالدين عراقي» و از همه بيشتر «آيت‌الله شيخ محمدحسين اصفهاني» معروف به «كمپاني» كه به نظر علماء بزرگ، ايشان موفق‌ترين دانشمند در فقه و اصول در قرن حاضر بود، بي‌تاثير در موفقيت‌هاي ايشان نبود.

*مدرس اخلاق؛

نجمه‌السادات طباطبايي، دختر علامه، درباره خصوصيات اخلاقي پدرش مي‌گويد:‌ «مقيد به نماز اول وقت، بيداري شب‌هاي ماه رمضان، قرائت قرآن با صداي بلند و نظم در كارها بودند و دست رد به سينه كسي نمي‌زدند و اين به سبب عاطفه شديد و رقت قلب بسيار ايشان بود. روزي به من گفتند: « از صبح تا به حال 24 بار به خانه رفته‌ام و مراجعات مردم را جواب داده‌ام. بسيار كم حرف بودند و ديگران را هم به كم حرفي سفارش مي‌كردند. پرحرفي را موجب كمي حافظه مي‌دانستند. بسيار ساده صحبت مي‌كردند، به طوري كه گاهي آدم گمان مي‌كرد ايشان يك فردي عادي و عامي است، نه يك عالم و فيلسوف.»


*علاقه به خوش‌نويسي؛

خط نستعليق و شكسته علامه از بهترين و شيواترين انواع خط بود؛ گرچه در اواخر عمر به علت كسالت اعصاب و رعشه حاصل در دست، دست ايشان تكان داشت و خط مرتعش بود ولي جوهره خط، حكايت از استادي اين فن را داشت. خودشان مي‌گفتند: «قطعاتي از خط زمان جواني مانده است كه وقتي به آن‌ها نگاه مي‌كنم در تعجب مي‌افتم كه آيا اين خط من است.»

مروري بر انديشه‌هاي علامه

اسلام، دين عقل‌محور؛

« ... اسلام ديني است كه احكامش را بر اساس ويژگي‌هاي انسان و در راستاي ارضاي غرايز و فطريات وي بنيان نهاده و در عين حال، در تنظيم و پي‌ريزي احكام و قوانينش «عقل محور» است و احساسات و عواطف را بر آن اساس مورد توجه قرار مي‌دهد... اسلام به جامعه بشري نمي‌گويد من خير و صلاح شما را در پيروي از دعوت من و به كار بستن مواد آن مي‌بينم، شما نيز به تشخيص من ايمان آورده و آن را بپذيريد، بلكه مي‌گويد از هوس‌بازي و خرافه‌پرستي دست برداريد، آنچه را واقعا و حقا صلاح و خير جامعه شما در آن است و به حسب فطرت خدادادي، خير و صلاح بودن آن را درك مي‌كنيد و تشخيص مي‌دهيد، به كار بنديد و بالاخره اسلام، اعتقاد حق و عمل حق است، نه اسم يك سلسله اعتقادات و اعمال كه كوركورانه بايست به حقانيت آن‌ها ايمان آورد...»

*دنيا براي انسان؛

اسلام مي‌گويد: « حق اين است كه دنيا براي انسان خلق شده، نه انسان براي دنيا. در اين صورت انسان، اول بايد ذات خود را بشناسد و با نيروي تعقل و واقع‌بيني، صلاح خود و جامعه خود را تشخيص دهد، سپس دست به كار بزند، نه اينكه به هر جلوه فريبنده‌اي دل بازد و خود را فراموش كند، تسليم سيل عواطف شود و اختيار مقصد حقيقي را از دست بدهد؛ زيرا انسان جزء دستگاه عظيم آفرينش است و هيچگونه استقلالي ندارد و در نتيجه راهي را بايد در پيش گيرد كه سير دستگاه آفرينش برايش نشان مي‌دهد.»

*موفقيت علي(ع)؛

« ... علي(ع) در خلافت چهار سال و نه ماهه خود، اگرچه نتوانست اوضاع در هم ريخته اسلامي را كاملا به حال اولي كه داشت برگرداند ولي از سه جهت عمده موفقيت حاصل كرد: 1- به واسطه سيرت عادله خود، قيافه جذاب و سيرت پيغمبر اسلام(ص) را به مردم،‌ خاصه به نسل جديد نشان داد. 2- از علي(ع) در فنون متفرقه عقلي و ديني و اجتماعي نزديك به 11 هزار جمله قصار ضبط شده و معارف اسلام را در سخنراني‌هاي خود با بليغ‌ترين لهجه و روان‌ترين بيان ايراد كرده است. وي دستور زبان عربي را وضع كرد و اساس ادبيات عربي را بنياد نهاد. وي اولين كسي است در اسلام كه در فلسفه الهي غور كرده،‌ به سبك استدلال آزاد و برهان منطقي سخن گفت و مسائلي را كه تا آن روز در ميان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود، طرح كرد و در اين باب به حدي عنايت به خرج مي‌داد كه در بحبوحجنگ‌ها به بحث علمي مي‌پرداخت. 3- گروه انبوهي از رجال ديني و دانشمندان اسلامي را تربيت كرد كه در ميان ايشان جمعي از زهاد و اهل معرفت مانند «اويس قرني «و «كميل بن‌زياد» و «ميثم تمار» و «رشيد هجري» وجود دارند كه در ميان عرفاي اسلامي مصادر عرفان شناخته شده‌اند و عده‌اي مصادر اوليه علم فقه و كلام و تفسير و قرائت و غير آن‌ها هستند.

*مقام زن؛

« ... اين زن بود كه مرا به اينجا رساند. او شريك من بوده است و هر چه كتاب نوشته‌ام نصفش مال اين خانم است... اگر زن اهميت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا(س) قرار نمي‌داد. واقعا اگر زن خوب باشد مي‌تواند عالم را گلستان كند و اگر بد باشد، عالم را جهنم مي‌كند.»

*معاد يا رستاخيز؛

« .... همه اديان و مذاهبي كه به پرستش خداي يگانه دعوت مي‌كنند و بشر را به نيكوكاري امر و از بدكاري نهي مي‌نمايند، براي انسان معاد و زندگي ديگري پس از مرگ قائلند؛ زيرا آن‌ها بر اين باورند كه نيكوكاري وقتي ارزش دارد كه پاداش نيكي به دنبال خود داشته باشد و چون اين پاداش در اين جهان مشهود نيست، ناگزير پس از مرگ در جهان ديگر و با زندگي ديگر خواهد بود.

*حقيقت اسلام كجاست؟

وقتي از علامه مي‌پرسيدند چرا حتي يكي از كشورهاي اسلامي جزو سرزمين‌ها مترقي و پيشرفته نيست؟ اين واقعيت تلخ را تاييد مي‌كرد و مي‌گفت: «بايد ديد در كدام يك از اين كشورها كه نام اسلامي دارند، قوانين اسلام اجرا مي‌شود. گذشته از اين كه اسم دين‌ روي اين‌ها گذاشته شده، ‌آيا از حقيقت اسلام هم بهره‌اي برده‌اند يا فقط بعضي عبادات اسلامي مثل نماز و روزه و حج را از روي عادت انجام مي‌دهند؟ آيا چيزي از قوانين فردي،‌ اجتماعي، ‌جزايي و حقوقي اسلام را زنده نگه داشته‌اند؟ اگر نه، آيا مسخره نيست كه انحطاط كشورهاي اسلامي را به گردن اسلام بيندازيم؟»

*سماور هميشه روشن بود!

در روزهايي كه علامه در سوگ همسرش محزون‌ و متاثر بود و اشك فراواني از ديدگان بر گونه‌ها جاري مي‌ساخت، يكي از شاگردانش سبب اين همه آشفتگي و ناراحتي علامه را از اين بابت جويا شده بود،‌ استاد به اين شاگرد پاسخ داده بود: «مرگ حق است، همه بايد بميريم، من براي مرگ همسرم گريه نمي‌كنم، گريه من از صفا و كدبانوگري و محبت‌هاي خانم است، ‌من زندگي پر فراز و نشيبي داشته‌ام، در نجف اشرف با سختي‌هايي مواجه مي‌شدم، ‌من از حوائج زندگي و چگونگي اداره آن بي‌اطلاع بودم، اداره زندگي به عهده خانم بود. در طول مدت زندگي ما، هيچ‌گاه نشد كه خانم كاري بكند كه من حداقل در دلم بگويم، كاش اين كار را نمي‌كرد يا كاري را ترك كند كه من بگويم كاش اين عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگي‌ هيچ‌گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادي؟ يا چرا ترك كردي؟ مثلا شما مي‌دانيد كار من در منزل است و هميشه مشغول نوشتن يا مطالعه هستم،‌ معلوم است خسته مي‌شوم و احتياج به استراحت و تجديد نيرو دارم، خانم به اين موضوع توجه داشت،‌ سماور ما هميشه روشن بود و هر ساعت يك فنجان چاي مي‌ريخت و مي‌آورد در اتاق كار من مي‌گذاشت و دوباره دنبال كارش مي‌رفت تا ساعت ديگر... من اين همه محبت و صفا را چگونه مي‌توانم فراموش كنم.»

*تا به كجا!

آخرين عيد غدير علامه بود، استاد روي تخت خوابيده بود و چند روزي بود كه چشمانش را باز نكرده بود، يكي از شاگردانش گوشه اتاق ايستاده بود و به ايشان نگاه مي‌كرد و زار زار مي‌گريست، ناگهان علامه چشمانش را باز كرد و با شادي و نشاط خاصي رو به شاگردش لبخند زد. شاگرد اشك‌هايش را پاك و به او سلام كرد. بعد براي اين‌كه بيشتر با آقا صحبت كرده باشد، پرسيد: «حضرت آقا! شرط حضور قلب در نماز چيست؟» و با خودش گفت: «چه‌قدر خوب مي‌شود اگر آقا به اين سوال من براي يادگاري جواب بدهد، حيف كه ايشان...» اما ناگهان علامه لب‌هاي لرزانش را حركت داد و آهسته گفت: «توجه و مراقبه، توجه و مراقبه، توجه و مراقبه،...»

باورش نمي‌شد، انگار دنيا را به او داده بودند، يك بار ديگر گفت: « آقا! از اشعار حافظ چيزي در نظر نداريد؟» علامه سرش را تكان داد و زيرلب خواند: « صلاح كار كجا و من خراب كجا... بقيه‌اش را بخوان! / ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا...» و علامه آرام‌تر از قبل گفت: «تا به كجا!»

*ثواب تفسير؛

اين هم خاطره‌اي از خود استاد: «از عجايب و غرايب اين بود كه زماني نامه‌اي از تبريز از طرف برادرم به قم آمد. در آن كاغذ اين گونه نوشته بود كه شاگرد ما روح پدر ما را احضار كرد و ما سوالاتي نموديم و ايشان گفتند كه از شما گله دارند زيرا در ثواب تفسيري كه نوشته‌ايد پدر را شريك نكرده‌ايد! اين مطلب را فقط من و خدا مي‌دانستم و حتي برادر ما هم بي‌اطلاع بود. چون از امور مربوط به نيت قلبي من بود. نامه برادرم كه رسيد من بسيار شرمنده شدم، گفتم خدايا، اگر اين تفسير ما نزد تو مورد قبول است و ثوابي دارد، من ثواب آن را به روح پدرم و مادرم هديه نمودم.»

از منظر بزرگان

امام خميني(ره)؛

«آقاي طباطبايي مرد بزرگي است و حفظ ايشان با اين مقام علمي لازم است.»

مقام معظم رهبري؛

«اين چشمه جوشان و فياض دانش و عرفان و تقواي اسلامي علامه طباطبايي در راه تعليم و تربيت شاگرداني كه هر يك در عالم اسلام دانشمندي برجسته‌اند، توقيفي كم‌مانند داشته است... آيت‌الله علامه طباطبايي مجموعه‌اي از معارف و فرهنگ اسلام بود.»

شهيد مطهري؛

«اين مرد واقعا يكي از خدمتگزاران بسيار بزرگ اسلام است، او به راستي مجموعه تقوا و معنويت است،‌ در تهذيب نفس مقامات بسيار عالي طي كرده... كتاب تفسيرالميزان ايشان يكي از بهترين تفاسيري است كه براي قرآن مجيد نوشته شده است... من مي‌توانم ادعا كنم كه بهترين تفسيري است كه در ميان شيعه و سني از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است...»

آيت‌الله جوادي آملي؛

«علام طباطبايي، عارف كامل بود، عارفي بود كه خداي متعال مهم‌ترين آرمان و آمال او بود. علامه طباطبايي عصاره شرح صدر بود... اگر استاد علامه طباطبايي را فارابي عصر بنامين سخني به گزاف نگفته‌ايم.»

دكتر علي شريعتي؛

«در تهران جلسات هفتگي‌اي تشكيل مي‌شد با حضور پروفسور هانري كربن استاد دانشگاه سوربن و اسلام‌شناس معروف و متخصص منحصر به فرد فرهنگ شيعي در غرب، و شركت آقاي سيدمحمدحسين طباطبايي مدرس حكمت و مفسر قرآن در قم و ديگر فضلا و دانشمندان قديم و جديد. طباطبايي گويي سقراط است كه نشسته و گرداگردش را شاگردان گرفته‌اند و كربن نيز فاضل خوش ذوقي كه مي‌كوشد تا از اين اقيانوس عظيم افكار و عواطف گونه‌اي كه فرهنگ اسلام و شيعي را ساخته است، جرعه‌هايي بنوشد.»

آيت‌الله حسن‌زاده آملي؛

«به محضر مبارك جناب آيت‌الله حاج شيخ محمدتقي آملي - رضوا‌ن‌الله تعالي عليه - مشرف شدم كه سخن از علامه طباطبايي، ‌به ميان آوردم. مرحوم آقاي آملي به من فرمودند: آقا اگر كسي بايد در تحت تصرف و تعليم كاملي به جايي برسد و قدمي بر دارد، من براي شما بهتر از جناب آقاي طباطبايي، كسي را نمي شناسم...»

آيت‌الله جعفر سبحاني؛

«از نظر علمي و فرهنگي نبايد مرحوم علامه طباطبايي را يك فرد به حساب بياوريم، چرا كه ايشان به تنهايي خود يك امت بود... از نظر اشاعه فرهنگ اسلامي و تحكيم آن در اين عصر كار امتي را انجام داد. مرحوم علامه طباطبايي، فلسفه را از آن حالت عرضي به حالت فرشي درآورد و به اصطلاح آن را عموميت بخشيد.»

آيت‌الله ابراهيم اميني؛

«علامه طباطبايي از آن شخصيت‌هايي است كه در تمام رشته‌هاي علمي، فلسفي و اسلامي تخصص و تبحر داشته، شخصيت كم‌نظيري در ميان علماي اسلامي است.»

آيت‌الله العظمي خويي؛

«او يك مغز متفكر و انسان فوق‌العاده قوي و نيرومندي است»

محمد جواد مغنيه (نويسنده معروف لبناني)؛

«از وقتي كه الميزان به دست من رسيده است، كتابخانه من تعطيل شده و پيوسته روي ميز مطالعه من كتاب الميزان قرار دارد.»

بهاءالدين خرمشاهي؛

«الميزان، مهم‌ترين و جامع‌ترين تفسير شيعه پس از مجمع البيان طبرسي در قرون جديد است.»

دكتر حداد عادل؛

«در يكي از مسافرت‌هاي خارجي با دانشمندي مسلمان كه اهل مالزي بود برخورد نمودم، ديدم از او حوزه‌هاي علميه ما تنها يك چيز داشت و آن تفسير الميزان علامه طباطبايي بود كه اشتياقي نسبت بدان داشت و مي‌گفت از بيروت تهيه نموده‌ام و ما در آنجا به خود مي‌باليديم كه دانشمندي داريم كه در عصر خود جهاني شده است.»

آثار

تفسيرالميزان؛

اين كتاب حاصل بيست سال كوشش و پشتكار مرحوم علامه است. دايره‌المعارفي گران‌بها و دربردارنده بحث‌هاي فلسفي، اجتماعي، روايي، ‌اعتقادي، ‌تاريخي و ... با تكيه بر آيات قرآن كريم است.

بدايه الحكمه؛

كتابي است بسيار مفيد و حائز اهميت كه به منظور يك دوره تدريس فشرده فلسفه براي دوستداران علوم عقلي در مدرسه حقاني قم و به درخواست شهيد قدوسي تدوين شد. در اين كتاب همچون نهايه از متون درسي حوزه و برخي دانشگاه‌هاي كشور قرار گرفته است.

نهايه الحكمه؛

اين اثر براي تدريس فلسفه با توضيحي بيشتر و عمقي‌ افزون‌تر و سطحي‌ عالي‌تر تدوين شد.

اصول فلسفه و روش رئاليسم؛

بينش علامه و شناخت مقتضيات زمان و مكان باعث نگارش اين اثر نفيس شد. مباحثي كه در آن روز ماترياليست‌ها و ماديون مطرح مي‌كردند تا با انحراف انديشه جوانان، كويري بي‌حاصل از پهنه وجود آدميان به وجود آورند موجب شد مرحوم علامه طباطبايي قلم به دست بگيرد، اثري گرانقدر و روشني‌ آفرين براي هميشه پديد آورد.

شيعه در اسلام؛

در اين اثر گران‌بها كيفيت پيدايش شيعه، انشعابات آن،‌ اعتقادات شيعه دوازده امامي، ‌توحيد، ‌نبوت،‌ معاد و امام‌شناسي بحث شده و در پايان پيرامون تاريخ زندگي دوازده امام(ع) و ظهور امام عصر، حضرت مهدي(عج) به اختصار نكات بسيار مفيدي بيان شده است. اين كتاب به زبان انگليسي نيز ترجمه شده است.

روابط اجتماعي در اسلام؛

انسان و اجتماع، انسان و رشد اجتماعي او، پايه زندگي اجتماعي، آزادي در اسلام، مرز مملكت اسلامي و پيروزي دين حق در سراسر جهان عناوين اين كتاب پرارج است.

عقايد و دستورهاي ديني؛

تعريف دين، ارتباط با خدا و آثار آن، فطري بودن دين، تاريخ اديان، پيامبران گذشته و انبياي اولوالعزم، ‌دعوت رسول خدا و هجرت و جنگ‌هاي ايشان، امامت استمرار نبوت، ولايت و اهل بيت(ع) مباحثي اخلاقي براي خودسازي و جامعه‌سازي، مباحثي فقهي علمي و .. از مطالب اين كتاب است.

بررسي‌هاي اسلامي؛

مجموعه‌اي است زرين از مقالات و رساله‌هاي استاد كه همچون دايره‌المعارفي گران‌بها‌ در علوم اسلامي نورافشاني مي‌كند.

محاكمات بين دو مكاتبات؛

نظرات مرحوم علامه طباطبايي پيرامون مجموعه مكاتبات عارف فرزانه مرحوم سيداحمد كربلايي به حكيم نامدار، ‌مرحوم محمدحسين كمپاني غروي است.

لب‌اللباب؛

مجموعه درس‌هاي اخلاق استاد كه در سال‌هاي 1369 و 1368 هجري قمري براي برخي از فضلاي حوزه علميه قم بيان فرموده‌اند.


«حدود يك هفته قبل از فوتشان، آيت‌الله آقاي شيخ ابراهيم اميني كه از شاگردان خاص ايشان بودند، به من زنگ زدند كه «فلاني! علامه در منزلش نفت ندارد و وقتي من به خدمت ايشان رسيدم، ديدم از شدت سرما به خود مي‌لرزد. كسي هم نيست كه به وضع ايشان رسيدگي كند.» من سريعا به بنده‌زاده، آقا مسعود گفتم كه برو ببين در منزل، پيت نفت نداريم؟ رفت و دو پيت آورد. من پر كردم و با ماشين، به در منزل ايشان در همان نزديكي منزل آقاي [محمد] يزدي بردم. خودشان دم درآمدند. عبايشان را به خود پيچيده بودند. خلاصه نفت‌ها را داخل بخاري ريختيم و روشن كرديم. ايشان با همان حالي كه داشت، فرمود: «اميدوارم همانطوري كه تو ما را گرم كردي، خدا هم تو را روشن و گرم كند!» چند روز بعد از اين ماجرا، ايشان دچار سرماخوردگي و سينه‌پهلو شدند. ايشان را به بيمارستان آقاي گلپايگاني منتقل و بستري كردند. حدود يك هفته آنجا بودند و ما روزها خدمت ايشان مي‌رسيديم و مي‌ديديم كه در عالم بيهوشي به سر مي‌برند و بعد از آن، دار فاني را وداع گفتند.»(1)

اين روايت آخرين ايام عمر «علامه سيدمحمدحسين طباطبايي» از زبان «علي‌اكبر مسعودي‌خميني» يكي از شاگردانش كه همچون سايرين رهروي انقلاب اسلامي شده بود، است. شخصيتي در 24 آبان 1360، در اين وضعيت از دنيا خداحافظي كرد كه او را «يكي از مطرح‌ترين مفسران، فيلسوفان و متالهان اسلامي در سه قرن اخير و بزرگترين مفسر شيعه در دوران غيبت» مي‌دانند و وزن او را در «انديشه ديني شيعه و ايراني در قرن بيستم» قابل مقايسه با «تاثير سياسي و اجتماعي امام خميني» ترسيم مي‌كنند.(2) اكثر شاگردانش رداي سياست به تن كرده‌اند و در مقام و منزلتي سياسي – مذهبي قرار گرفته‌اند- از مقطع شكل‌گيري نظام جمهوري اسلامي تا حال حاضر-؛ آقايان مرتضي مطهري، ابراهيم اميني، حسينعلي منتظري، محمدحسين بهشتي، محمدتقي مصباح‌يزدي، عبدالكريم موسوي‌اردبيلي، ناصر مكارم‌شيرازي، محمدجواد باهنر، محمد مفتح، صادق خلخالي، محمد محمدي‌گيلاني، موسي شبيري‌زنجاني، جعفر سبحاني، حسن حسن‌زاده‌آملي، عبدالله جوادي‌آملي، محمد امامي‌كاشاني، حسن طاهري‌خرم‌آبادي، محمد فاضل‌لنكراني، محمد مومن، حسين نوري‌همداني، ابوالقاسم خزعلي، محمدرضا مهدوي‌كني و ده‌ها شاگرد ديگر او در جاي‌جاي نظام سياسي ايران قرار گرفته و فرزند ارشد رهبر انقلاب – سيدمصطفي خميني- و رئيس اسبق مجلس اعلاي شيعيان لبنان- امام موسي‌صدر- نيز در پاي مكتب او رشد يافته بودند. در همين مقطع كه او با اين حال و روز در بستر بيماري افتاده بود، دادستان كل كشور- علي قدوسي- داماد و يكي از شاگردان او به حساب مي‌آمد. گويا جايگاه و سلوك علامه، او را در اين وضعيت قرار داده بود. چرا كه او همواره در طول عمر خود در جايگاه يك «دگرانديش در دل حوزه» جلوس كرده بود؛ هيچ‌گاه سوار بر موج نشده، موج‌سواري نكرده بود و همراه با نگرش غالب نبود. او در هيچ جبهه‌گيري فكري- سياسي قرار نمي‌گرفت و در هر دوره، تفكر مسلط سر ناسازگاري با او داشت؛ چه آن روزي كه به قم آمد و آيت‌الله بروجردي بر جايگاه مرجعيت عامه شيعيان تكيه زده بود، چه آن ايامي كه حوزويان سياسي بودند و در پي براندازي نظام پهلوي و چه روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي كه از سوي اكثر شاگردان او و هم‌لباسانش هدايت مي‌شد و نظامي نوپا قوام مي‌يافت. از اين‌رو، علامه طباطبايي همواره منتقد و دگرانديش بود؛ پس از گذراندن دوره‌هاي مقدماتي و عاليه دروس حوزوي، خود راه خويش را انتخاب مي‌كرد، شاگردان‌اش را گرد هم جمع مي‌كرد و فقط به دغدغه‌هاي خويش مي‌پرداخت؛ به دور از فضاي حاكم، بلكه نگاه او در جغرافياي علمي- معنوي جهاني تعريف مي‌شد و از حوادث و رويدادهاي مقطعي روي‌گردان بود و روي خوشي حتي به نظرات شاگردانش در اين چارچوب نشان نمي‌داد. اما آنچه علامه را از ساير دگرانديشان مذهبي و غيرمذهبي مستثني مي‌كرد، آن بود كه او در داخل حوزه به بيان ديدگاه خود مي‌پرداخت، شاگرداني از دل حوزه به او پيوسته بودند و هيچ‌گاه به جنگ بنيادين با سنت‌هاي حاكم بر حوزه نرفت و فقط يك اصلاح‌طلب كبير حوزوي بود و راه اصلاح تمام امور را نه در ميادين سياسي بلكه در ميادين علمي- فرهنگي متصور مي‌شد. حال بايد به اين سوال پاسخ داد كه چگونه علامه يك دگرانديش شد؟! و چارچوب رفتاري او در اين كارزار در بطن حوزه به كدام شيوه نقش يافته بود؟!

****     ****     ****
آبا و اجداد «سيدمحمدحسين طباطبايي» از خانواده‌هاي اصيل تبريز بودند و جد بزرگ او «سيدسراج‌الدين عبدالوهاب» شيخ‌الاسلام وقت آذربايجان بود كه با وساطت وي، نبرد [چالدران ميان] دولت ايران و عثماني، در سال 920 قمري پايان يافت.(3) «محمدحسين» در خانواده‌اي متمول در 1281 ش در تبريز متولد شد كه در اوان كودكي پدر و مادرش را از دست داد. او پس از فوت پدر- در سن 9 سالگي- و مادر- در سن 6 سالگي- توسط معلم خصوصي «شيخ‌محمدعلي سرابي» در زادگاه خود – تبريز- قرآن، گلستان و بوستان سعدي، نصاب، اخلاق مصور، انوار سهيلي، تاريخ معجم، منشآت اميرنظام و ارشاد‌الحساب را فرا گرفت و سپس در سن 16 سالگي تحصيل در علوم دينيه و عربيه در مدرسه علميه «طالبيه» تبريز را آغاز كرد. او خود گفته بود: «در ظرف همين هفت سال [1304-1297ش] در علم صرف كتاب امثله، صرف مير و تصريف و در نحو كتاب عوامل، النموذج، صمديه، سيوطي، جامي و مغني و در بيان كتاب مطول و در فقه كتاب شرح لمعه و مكاسب و در اصول كتاب معالم، قوانين، رسائل و كفايه و در منطق كبري و حاشيه و شرح شمسيه و در فلسفه كتاب شرح اشارات و در كلام كتاب كشف‌المراد را خواندم و به همين ترتيب دروس متن (در غير فلسفه و عرفان) خاتمه يافت.»(4) او با گذراندن دروس مقدماتي و سطح علوم حوزوي، جهت تحصيل در درس خارج فقه و اصول و ساير علوم ديني عازم حوزه نجف شد و در حدود 11 سال در كهن‌ترين حوزه علميه به مجالس درس اساتيد و علماي ارشد اين حوزه راه يافت. 6 سال خارج اصول و 4 سال خارج فقه را در محضر «آشيخ‌محمدحسين اصفهاني» و 8 سال خارج فقه و يك دوره خارج اصول را در مكتب «آيت‌الله نائيني‌اصفهاني» گذراند و مدت كوتاهي هم استاد درس خارج فقه او «آسيد ابوالحسن اصفهاني» شد. همچنين علم رجال را از «آيت‌الله حجت كوه‌كمره‌اي» فرا گرفت و در مدت 6 سال منظومه سبزواري، اسفار و مشاعر ملاصدرا، دوره شفاي بوعلي‌سينا، كتاب اثولوجيا و تمهيد ابن‌تركه و اخلاق ابن‌مسكويه را از «آسيدحسين بادكوبه‌اي» آموخت. در پي تحصيل فلسفه، به رياضيات هم پرداخت و حساب استدلالي، هندسه مسطحه و فضايي و جبر استدلالي را از استادي ديگر ـ سيدابوالقاسم خوانساري ـ تلمذ كرد. از ديگر سو او در تمامي طول تحصيل، عرفان را هم پي گرفته بود و بسيار تحت تاثير استاد اعظم عرفان خود «حاجي‌ميرزا علي‌آقاقاضي» بود. با وجود تحصيل تمامي علوم حوزوي، اما او همچنان مشتاق بود تا در اين بلديه روحانيون شيعي به سكني‌گزيني خود ادامه دهد كه شدت فشارهاي معيشتي و عدم ارسال درآمدهاي ملكي موروثي او از تبريز، او را به سوي زادگاه خود بازگرداند. اما، نه از خانه پدري خبر و اثري بود و نه روستاي شادآباد (ملك موروثي‌اش) آباد و سرسبز؛ «سيد عبدالباقي طباطبايي» - پسر علامه- در اين‌باره مي‌گويد: «همه چيز را خراب و فرسوده مي‌يابند. ديوار باغ‌ها ريخته، قنات‌ها نيمه‌خشك، درختان نيمه‌خشك و يا خشك و هرس شده، زمين‌ها سخت و متروك، خلاصه در مدت اقامت ايشان در نجف كاري انجام نگرفته بود و املاك از رونق افتاده و درآمد هم بسيار آسيب ديده بود و بدتر از همه اينكه چند سال از اين تاريخ به دستور رضاشاه براي كليه املاك سند زده شده و اداره ثبت اسناد تاسيس شده بود و املاك موروثي اين دو برادر به نام شخص ديگري ثبت و سند صادر شده بود و قانونا ديگر مال ايشان نبود.»(5) علامه مجبور شد، با تلاش شبانه‌روزي املاك را پس گيرد و سال‌‌ها براي آباداني روستاي شادآباد زمان صرف كند؛ 10 سال. اما با روي كار آمدن دولت ماركسيستي پيشه‌وري در آذربايجان، او اگرچه در همين سال‌ها هم به علوم حوزوي و نگاشتن رساله‌هاي علمي مي‌پرداخت، ولي ديگر از رفاه و آسايش دست شست و عازم حوزه علميه تازه‌تاسيس و قوام يافته قم شد تا خود را وقف حوزه كند و بار ديگر به دل حوزه بازگردد؛ تنها آشپزخانه محل سكونت او در تبريز، داراي دو مطبخ بود -35 متر مربعي و 24 متر مربعي - اما در قم منزل استيجاري آنان فقط دو اتاق داشت؛ روي هم رفته 20 مترمربع. اگر شرايط زندگي علامه در قم تغيير كرده بود، جايگاه علمي او نيز همچون نجف و تبريز نبود؛ استادي حاذق و مبرز در كنار بزرگ مرجع تقليدي مسلط بر حوزه. اما در نجف شاگرد بود و تحت تلمذ مراجع وقت تقليد.
****    ****     ****
«سيدمحمدحسين» همچون «سيدمحمدحسين طباطبايي‌بروجردي»، مرجع تقليد وقت در قم، دوره تحصيل را سپري كرده بود و زمان آغاز تدريس بود. اما همچون ديگر اساتيد حوزه به سراغ علوم رايج يعني فقه و حتي اصول نرفت و دو علم مغفول «فلسفه و تفسير» را برگزيد؛ چرا كه او منتقد شيوه و چارچوب‌هاي آموزشي حوزه بود: «اگر در علوم [حوزه‌هاي علميه ديني] نظري با توجه بيفكني، خواهي يافت كه اين علوم به گونه‌اي تنظيم و تدوين شده است كه در آنها نيازي به طرح قرآن نيست و چه‌بسا محصلي همه آن علوم [صرف، نحو، بيان، لغت، حديث، رجال، درايه، فقه و اصول] را فرا گيرد و به پايان رساند و سپس در همه آنها تضلع و تبحر يافته و مجتهد شود، در حالي كه قرآن نخوانده و صفحه‌اي از قرآن را هرگز لمس نكرده است!»(6) او از ديگر سو، در پي توسعه ماركسيسم در ايران در زمان پيشه‌وري و پس از آن توسط توده‌اي، فلسفه را تنها راه مقابله با آنان مي‌دانست: «من كه از تبريز به قم آمده‌‌ام، فقط و فقط براي تصحيح عقايد طلاب براساس حق و مبارزه با عقايد باطله ماديين و غير ايشان است. در آن زمان كه درس فلسفه به صورت مخفي و خصوصي خوانده مي‌شد، طلاب و قاطبه مردم به حمدالله مومن و داراي عقيده پاك بودند و نيازي به تشكيل حوزه‌هاي علني اسفار نبود، ولي امروز هر طلبه‌اي كه وارد دروازه قم مي‌شود، با چند چمدان پر از شبهات و اشكالات وارد مي‌شود و امروز بايد به درد طلاب رسيد و آنها را براي مبارزه با ماترياليست‌ها و ماديين براساس صحيح آماده كرد...»(7) او اين ادله را در پاسخ به «آيت‌الله بروجردي» مي‌گفت كه از او خواسته بود، درس فلسفه‌اش را تعطيل كند. همچنانكه «آيت‌الله خميني» هم پس از مدتي درس فلسفه اسفار خود را متوقف كرد و «آيت‌الله منتظري» به جاي «منظومه»، اشارات مي‌گفت. فضاي حاكم بر حوزه كاملا با تدريس فلسفه تقابل داشت، به گونه‌اي كه «رضا گلسرخي» يكي از طلبه‌هاي آن دوره مي‌گويد: «آقاي فقيه صمدي و آقاي فاضل‌كاشاني و آقاي راستي با آقاي طباطبايي مخالف بودند. حتي فقيه صمدي نسبت به ملاصدرا تعبير بسيار زننده‌اي داشت؛ او را [...] مي‌خواند، مي‌گفت: «كتاب اسفار نجس است و آن را بايد با انبر برداشت.» او از شاگردان حاج شيخ‌ميرزا مهدي اصفهاني بود. يك بار نيز كتاب اسفار را از بالاي كتابخانه مدرسه به پايين پرتاب كرده بود. منظور اين است كه بيشتر حوزه‌هاي علميه با فلسفه مخالف بودند. در مشهد نيز چنين جوي حاكم بود. همين آقاي فقيه صمدي- كه مريد آقاي ميرزامهدي اصفهاني بود- مي‌گفت: «آقاي ميرزامهدي اصفهاني خوب فهميده كه با فلسفه مخالفت كرده است. » شاگردانش نيز با فلسفه مخالف بودند.»(8)

همچنين «علي‌اصغر مرواريد» در تاييد اين نظر ادامه مي‌دهد: «آقاي طباطبايي از همان زمان با ترس و واهمه تدريس فلسفه را شروع كرد و شايد محور قضاياي مخالف فلسفه، بيشتر طلبه‌هاي مشهدي بودند. مثلا آقاي خزعلي از آن كساني بود كه آن اوايل، حتي نسبت به آقاي خميني به خاطر اينكه فلسفه مي‌داند، علاقه زيادي نشان نمي‌داد.»(9) «سيدمصطفي برقعي» نيز از قول «علامه طباطبايي» اختلاف بين او و آيت‌الله بروجردي را نقل مي‌كند و مي‌گويد: «علامه طباطبايي براي بنده فرمودند كه حاج احمد از حضرت آيت‌الله بروجردي براي من پيام آورد كه «چرا وقتي آمدم قم شما از من ديدن نكرديد و بعد از اينكه شما اين درس فلسفه را شروع كرديد مثل باران از نجف و ساير بلاد براي من نامه مي‌آيد كه با وجود بودن تو در اين شهر چرا ايشان حكمت را شروع كرد؟!» من جواب دادم: وقتي كه آقا تشريف آوردند قم، من تبريز بودم. نامه تبريك ورودشان را نوشتم؛ جوابي هم كه مرحمت فرمودند، موجود است. پس من وقتي آمدم قم، ايشان بايستي از من ديدن كرده باشند كه نكردند. بعد كه آمدم قم، مطالعه كردم در برنامه درس حوزه، تا بدانم در كدام رشته نقص دارد، كسر دارد. ديدم حكمت است و آن به دليل اشكالاتي است كه توده‌اي‌ها در اذهان انداخته‌اند و ما بايستي كه اين ايرادات را رد كنيم، لذا شروع كردم به گفتن فلسفه و جواب گفتن به اشكالات توده‌اي‌ها.»(10) اين بگومگو ادامه داشت كه در نهايت به آيت‌الله منتظري كه در آن زمان يكي از ممتحن‌هاي وقت حوزه علميه قم بود و شاگرد بسيار نزديك به آيت‌الله بروجردي، پيغام دادند كه «آقاي بروجردي دستور دادند كه به فلاني يعني آشيخ حسينعلي بگو ديگر درس منظومه نگويد و شاگردهاي آقاي طباطبايي را اسم‌هايشان را بنويسد تا شهريه آنان را قطع كنيم.»(11)

منتظري نزد آيت‌الله بروجردي مي‌رود و مي‌گويد: «اين چيزي كه شما راجع به درس آقاي طباطبايي فرموديد اولا من كه شاگردان ايشان را نمي‌شناسم و ثانيا... آقا، از درس‌هاي حوزه آن قسمت كه در دانشگاه‌ها و در دنيا يك مقداري روي آن حساب مي‌كنند همين فلسفه است و اين براي شما هم بد است، فردا مي‌گويند آيت‌الله بروجردي فلسفه را تحريم كرده، اين چيز خوبي نيست.»(12) سپس آقاي بروجردي پاسخ مي‌‌دهد: «من هم مي‌دانم. من خودم در اصفهان فلسفه خوانده‌‌ام، ولي نمي‌دانيد كه از مشهد چقدر به ما فشار مي‌آورند... از طرف ديگر بعضي‌ها مسائل فلسفه را درك نمي‌كنند، فكرشان منحرف مي‌شود، من در اصفهان كه بودم، يك طلبه‌اي از درس فلسفه آخوند كاشي كه آمد، گفت من الان يك تكه خدا هستم... وقتي مرحوم صدرالمتالهين در اسفار مي‌رسد به حرف‌هاي صوفيه و عرفا، آن وقت اينجا كشش مي‌دهد، اينها را خيلي افراد درك نمي‌كنند و عوضي مي‌فهمند.»(13)

آيت‌الله منتظري در كتاب خاطرات خود اينگونه ادامه اين گفت‌وگو را روايت مي‌كند: «گفتم پس اجازه بدهيد، من خودم اشارات درس بگويم و به آقاي طباطبايي هم بگويم كتاب شفا يا يك كتاب ديگر كه جاذبه داشته و حرف‌هاي درويشي نداشته باشد، بگويند، گفتند: ايشان اطاعت نمي‌كند؛ گفتم نه آقا همه مطيع شما هستند، چه كسي تخلف مي‌كند؟! گفتند اگر قبول كند كه خيلي خوب است. بعد رفتم منزل مرحوم علامه طباطبايي- خدا رحمتش كند- ايشان در خانه زير كرسي نشسته بودند، اتفاقا چند روز بود، مريض بودند- اواخر رجب بود- جريان را به ايشان گفتم، ايشان اول ناراحت شد و فرمود: «اين چه وضعي است! با فلسفه كه نمي‌شود، مخالفت كرد! من شاگردهايم را برمي‌دارم مي‌روم كوشك نصرت [محلي در خارج قم] آنجا درس مي‌گويم.»؛ گفتم آقا ببينيد طلبه‌هايي كه آمده‌اند قم، فقط براي اسفار شما كه نيامده‌اند، اينها درس خارج آقاي بروجردي را هم مي‌‌خواهند، شهريه هم مي‌‌خواهند، آخر كوشك نصرت در بيابان، اينكه عملي نيست! شما عنايت بفرماييد، من هم به آقاي بروجردي گفتم كه ايشان از نظر شما تخلف نمي‌كنند. شما حالا كه مريض هستيد، نزديكي‌‌هاي ماه رمضان هم كه طلبه‌ها مي‌روند، آن وقت بعد از ماه رمضان درس «شفا» بگوييد، ايشان گفتند آخر انسان مطالب را چگونه... گفتم باباجان در اين كتاب شفا يك جا لفظ «وجود» هست، شما در اين لفظ هر چه مبنا و نظريه راجع به وجود داريد بفرماييد. بالاخره ايشان مرجع ما و رئيس حوزه علميه است و بايد با هم بسازيم؛ در نهايت ايشان به زور قبول كردند و به همين شكل هم عمل كردند.»(14)

نه‌تنها تدريس فلسفه، بلكه تفسير نيز در ميان حوزويان كراهت داشت. اما آنچه بيش از تدريس تفسير براي علامه حاشيه ايجاد كرد، حاشيه او بر بحارالانوار ملامحمد باقر مجلسي بود. «حسين حقاني» مي‌گويد: «علامه طباطبايي يك پاورقي بر بحارالانوار مجلسي نوشت كه در آنجا از فلسفه دفاع كرده و مخالفان آنها را محكوم كرده بود. اين قضيه به نجف رسيد و آقا سيدعبدالهادي شيرازي(ره) [از مراجع تقليد نجف و دوستان آيت‌الله بروجردي] طي اعلاميه‌اي كه در قم پخش شد، علامه را تقريبا تكفير كرد! در آن زمان علامه در مسجد امام [حسن عسكري] درس فلسفه گذاشته بود و ما هم به اين درس مي‌رفتيم، تا اينكه اين جوسازي‌ها باعث شد، درس تعطيل شود.»(15) مخالفت با تفسير علامه، در پي آن بود كه او علت خطاي علامه مجلسي در تفسير عقل را دو چيز مي‌‌دانست: «سوءظن به فيلسوفان و كساني كه از روش عقلي در معارف پيروي مي‌كنند و نيز يكسان انگاشتن همه روايت.»(16) او معتقد بود كه «[مجلسي] با وجود اجتهاد و بصيرت در روايات و احاديث، در مسائل عميق فلسفي وارد نبوده و لذا نتوانسته است مانند شيخ مفيد و سيدمرتضي و خواجه نصير و علامه حلي پاسداري و حفاظت از مكتب بكند و در بيانات خود دچار اشتباه شده و بحارالانوار را از ارزش واقعي خود تنزل داده است و به همين جهت تصميم گرفت پاورقي‌هايي بر آن بنويسد كه تا جلد ششم، اين كار صورت گرفت. ولي از ايشان درخواست شد از برخي ايرادات صرفنظر كند؛ ايشان حاضر نشد و استدلال كرد اگر قرار باشد به واسطه بيانات علامه مجلسي، ايرادات عقلي و علمي بر امامان معصوم (عليهم‌السلام) وارد شود، حاضر نيستم آنها را به علامه مجلسي بفروشم. به هر حال از جلد ششم به بعد پاورقي‌ها به چاپ نرسيد.»(17) انتقاد از علامه مجلسي در آن زمان در ميان حوزويان جرمي نابخشودني بود كه هياهويي را بر سر زبان‌ها انداخت و او به دليل گفتن «قدا خطا المجلسي» تكفير شد. او كاملا متفاوت با ساير مدرسين حوزه و فقها بود؛ به‌رغم تدريس تفسير و فلسفه، مهندس ناظر مدرسه حجتيه [به دليل آشنايي به محاسبات و هندسه] شده بود، با وجود جايگاه فقهي‌اش هيچ‌گاه رساله علميه منتشر نكرد، فتوا نداد، امام جماعت نمي‌شد و حتي براي تدريس بر فراز منبر نمي‌نشست. او همواره در پوشيدن لباس رسمي فقها و روحانيون، از اين قالب تبعيت نمي‌كرد.

«سيدمحمدحسين حسيني‌تهراني» يكي از شاگردان او مي‌گويد: «با عمامه بسيار كوچك از كرباسي آبي‌رنگ و تكمه‌هاي باز قبا و بدون جوراب، با لباس كمتر از معمول در كوچه‌هاي قم تردد داشت.»(18) اين سلوك و رفتار و دغدغه‌هاي علامه تازه نيمه آشكار او بود. او آنقدر متفاوت در افكار و دگرانديش بود كه خود گاهي در برابر آشكار شدن اين وجوه استقامت مي‌كرد و كتوم بود. اما نيمه پنهان علامه؛ آيت‌الله سيدمحمدحسن طباطبايي‌الهي- برادر علامه- مي‌گويد: «برادر[م]، راجع به تاثير صدا و كيفيت آهنگ‌ها و تاثير آن در روح و تاثير لالايي براي كودكان كه آنها را به خواب مي‌برد و به طور كلي از اسرار علم موسيقي و روابط معنوي روح با صداها و طنين‌هاي وارده در گوش، كتابي نوشتند كه انصافا رساله نفيسي بود و تا به حال در دنياي امروز، بي‌نظير و از هر جهت بديع و بي‌سابقه بود، ليكن بعد از اتمام رساله خوف آن را پيدا كرد كه به دست نااهل از ابناي زمان و حاكم جائر بيفتد و از آن حكومت‌هاي غيرمشروع دنياي امروز استفاده و بهره‌برداري كنند؛ لذا آن را به كلي مفقود كردند.»(19) او در نوجواني در كنار تحصيل علوم ديني به آموختن خوشنويسي مي‌پرداخت و نقاشي؛ هنري كه حتي امروز هم برخي بر حرمت آن پاي مي‌فشارند. دختر علامه- همسر علي قدوسي- مي‌گويد: «[در آن دوره] به نقاشي خيلي علاقه داشتند، به گفته خودشان تمام پول و وقت را صرف خريد كاغذ و نقاشي بر روي آن مي‌كردند.»(20) پسر علامه – عبدالباقي- هم مي‌گويد: «علامه و مرحومه مادرم هر دو سواركاران لايقي بودند... براي خودش [علامه] اسلحه كمري و تفنگ برنو تهيه كرده بود و بعدها مرا براي آموزش تيراندازي به همراه خود به صحرا مي‌برد و آموزش نظامي و تيراندازي مي‌داد. ايشان در پياده‌روي و مخصوصا شنا مهارت داشت.»(21) همچنين علامه شعرهاي عرفاني به زبان پارسي سره مي‌سرود. اما اشعار به جا مانده از او فقط در حدود 12-10 شعر است و گويي اكثر اشعارش را خود آتش زده است. پسر او مي‌گويد: «پدر غزليات و اشعار جالبي داشت كه يك روز تمام آنها را جمع كرد و آتش زد، هيچ‌كس نفهميد چرا... فقط اشعار خودش نبود، بحث‌هاي پرشور تجزيه و تحليل اشعار حافظ هم بود كه همه را يكجا آتش زد.»(22) استاد حسين نصر هم بر تسلط علامه طباطبايي بر شعر انگشت مي‌گذارد و از خاطره‌اي با او سخن مي‌گويد: «يكي از تجربيات چشمگير و به راستي منحصربه‌فرد من در طول يكي از اين تابستان‌ها رخ داد كه علامه به «دركه» در شمال تهران آمده بود؛ جايي كه آن زمان اصلا به شلوغي امروز نبود. او در باغ زيبايي زندگي مي‌كرد كه نهري از وسط آن مي‌گذشت. آنجا جز من و او كسي نبود و من يك تابستان كامل را با ايشان ديوان حافظ مي‌خواندم. اصلا نمي‌توانيد تصور كنيد، معاني ژرفي را كه او شرح مي‌داد، معاني‌اي كه تفسيرهاي معمولي [از شعر حافظ] در كنار آنها سنگريزه‌هايي بيش نيست؛ چنان كه گويي ديوارها با او به سخن درمي‌آمدند.»(23)
***

 

پس از درگذشت آيت‌الله بروجردي، فضايي جديد در حوزه حكمفرما شد؛ فضايي كه از يك سو در سود جستن از ابزارهاي جديد همچون مطبوعات و تغيير در چارچوب‌هاي آموزشي پديدار شده و از ديگر سو به سمت و سوي سياست و مبارزه با رژيم وقت كشان‌كشان به راه افتاده بود. مرجعيت از آن يك مرجع تقليد نبود و چندين عالم ديني در قم، مشهد، تهران و نجف در اين جايگاه كم و بيش قرار گرفته بودند. در ابتداي آغاز اين دوره، تغييرات در ابعاد علمي و آموزشي حوزه و حتي سياست‌ورزي طلاب و علماي قم، تا حدودي علامه طباطبايي همراه شده بود. او براي طلاب مدرسه حقاني – مدرسه‌اي نوپا با اسلوب جديد- فلسفه‌اي كه تا ديروز حرمت و كراهت داشت، را در قالب دو كتاب بدايه‌الحكمه و نهايت‌الحكمه نگاشت؛ اگرچه برخي نوشتن اين دو كتاب را در پي سفارش مدير مدرسه حقاني – علي قدوسي- دانستند (24) و «حسين نصر» اين دو كتاب را در پي تقاضاي خود عنوان كرد.(25) او همچنين با روحانيون و مذهبي‌هاي سياسي همچون مرتضي مطهري،‌ مهدي بازرگان، محمدحسين بهشتي و محمود طالقاني همراه شد و دو مقاله درباره «اجتهاد و تقليد در اسلام» نوشت كه در كنار مقاله سايرين، در كتابي تحت عنوان «مرجعيت و روحانيت» گردآوري شد. او در فضاي باز حوزه گويي نفس راحتي مي‌كشيد و در ميان دغدغه‌هاي خود و ساير حوزويان تفاوتي نمي‌ديد. مقالاتش همچون ديگر شاگردان‌اش در «مكتب اسلام» و «مكتب تشيع» منتشر مي‌شد و آنان از نوشته‌هاي استاد در جهت وزانت نشريه سود مي‌جستند،(26) بدين ترتيب، او همنوا با هشت عالم ديني و مراجع تقليد نوپا در برابر «لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي» اعتراض كرد؛ «مرتضي الحسيني اللنگرودي، احمدالحسيني الزنجاني، محمدحسين طباطبايي، محمد الموسوي‌اليزدي، محمدرضا الموسوي الگپايگاني، سيدكاظم شريعتمداري، روح‌الله الموسوي‌الخميني، هاشم الاملي، مرتضي الحائري»(27) پس از آن نيز حتي در اعتراض به بازداشت آيت‌الله خميني در سال 41 همراه با ساير عالمان ديني به تهران رفت و متحصن شد؛ «آقايان شريعتمداري، نجفي، منتظري، علامه طباطبايي، ميرزاحسين نوري، اميني، جوادي‌آملي و حاج‌شيخ مرتضي حائري» كه آيت‌الله گلپايگاني به دليل «حفظ و صيانت از حوزه‌هاي علميه» از اين كار پرهيز كرد.(28) او همچنين با آزادي آيت‌الله خميني به ديدار او رفت: «مرحوم علامه هم با اينكه به طور كلي از مسائل سياسي بركنار بود، در عين حال به ديدن امام آمد.»(29) اما اندك‌اندك گويي علامه بار ديگر به جايگاه گذشته خود كه ناهمنوايي با فضاي غالب حوزه بود، بازمي‌گشت؛ راه و مسير او منحصربه‌فرد بود و نادر. اگرچه اكثر شاگردانش به مرجعيت آيت‌الله خميني مي‌انديشيدند و او را ترويج مي‌كردند؛ اما او حتي پس از فوت آيت‌الله حكيم در نجف نيز، نه از آيت‌الله مرعشي و آيت‌الله گلپايگاني سخني گفت و نه از آيت‌الله شريعتمداري و آيت‌الله خميني؛ بلكه روي خود را به سوي نجف برگرداند و همچون آقايان سلطاني‌طباطبايي و مرتضي حائري‌يزدي، آيت‌الله خويي را به ديگران معرفي مي‌كرد.(30)

علامه ارادت خاصي به «آيت‌الله ميلاني» داشت و خود را مريد آقاي ميلاني مي‌‌خواند(31)؛ آيت‌اللهي كه برخي مي‌گويند شاخه نظامي موتلفه با او در ارتباط بودند و احكام خود را از او مي‌گرفتند و اعضاي نهضت آزادي نيز در بيت او آمدورفت داشتند. اما با اين حال علامه به سياست‌ روي خوشي نشان نمي‌داد و هرازگاهي شاگردانش را از عرصه سياست برحذر مي‌داشت: «به آقاي مرتضي [مطهري] بگو كارش را در زمينه فلسفه به سروساماني برساند و از ارائه اين همه سخنراني عمومي در جاهاي مختلف دست بردارد.»(32) او در مواجهه با آيت‌الله شريعتمداري و امام خميني بر سر «دارالتبليغ»، نيز اگرچه سعي مي‌كرد بي‌طرف باشد، اما بيشتر جانب شريعتمداري را مي‌گرفت و ادله آيت‌الله خميني را نمي‌پذيرفت. در همان ايام علامه در نامه‌اي به آيت‌الله ميلاني به اين اختلافات پرداخت و حتي اعلاميه‌اي 10 ماده‌اي جهت حل اختلاف نوشت.(33) او در نامه خود به آيت‌الله ميلاني آورده بود: «در خصوص اختلافات مربوط به دارالتبليغ بايد عرض كرد كه اين مساله يكي از مسائل بغرنج اين حوزه قرار گرفته و تاكنون راه‌حل حقيقي برايش پيدا نشده است و كسان زيادي كه به منظور جمع كلمه با آقايان وارد مذاكره شده‌اند با شكست مواجه گشته‌اند و اغلب وارد اين صوره هم اگر نباشد، معنا با آقاي شريعتمداري موافقند و حجت آقاي خميني را قانع‌كننده نمي‌دانند.»(34)

«محمدرضا مهدوي‌كني» به صراحت موضع علامه طباطبايي را بر سر «دارالتبليغ» و جانبداري او از «آيت‌الله شريعتمداري» را بازگو مي‌كند و مي‌گويد: «ما در آن وقت مي‌شنيديم كه امام با دارالتبليغ مخالف‌اند... [اما] مرحوم علامه طباطبايي از كساني بودند كه از اين جريان [آيت‌الله شريعتمداري و مسوولان دارالتبليغ] طرفداري مي‌كردند و حتي در يك صحبتي- كه البته از مسموعاتي است كه در قم مي‌شنيدم- مرحوم علامه طباطبايي فرموده بودند كه بالاخره نمي‌دانم چرا امام (البته آن وقت مي‌گفتند حاج آقا روح‌الله) با اين جريان مخالفت مي‌كند و خوب است كسي پيدا بشود و بيايد بين اين دو نفر آقايان را اصلاحي بدهد كه مخالفت نشود... ما از موضع‌گيري علامه طباطبايي به خاطر علاقه‌اي كه به امام داشتيم كمي ناراحت بوديم. بعد در يك جلد تفسيرالميزان- فكر مي‌كنم جلد دوم- ديديم كه مرحوم شريعتمداري تقريظي عربي نوشته‌اند (كه الان در يكي از چاپ‌ها هم هست)- در آن زمان براي ما مشكل‌زا بود، چون در نظر ما آقاي طباطبايي بالاتر از اين بود كه آقاي شريعتمداري بر تفسيرش تقريظ بنويسد.»(35) البته برخي تقريظ آيت‌الله شريعتمداري را در پي ايجاد مخالفت‌هايي با چاپ تفسير الميزان دانسته‌اند كه اين تقريظ در تسهيل كار موثر بود.(36) بدين‌سان علامه در آماج فراز و فرودهاي دو دهه 40 و 50 فقط در گيرودار مباحث علمي خود بود؛ آنچه آن روزها در حوزه نوايي دل‌‌انگيز به حساب نمي‌آمد. او حتي در مراودات علمي خود به سمت و سويي رفت كه بيشتر تهران پذيراي آن بود؛ اگرچه در قم نيز جلساتي به عنوان تدوين پيش‌نويس كتابي با نام «اصول فلسفه و رئاليسم» برگزار مي‌كرد و با شاگرداني انقلابي همچون «مطهري، منتظري، بهشتي، قدوسي و...» در آن محفل علمي به نقد و بررسي نظرات ماركسيست‌ها مي‌پرداختند تا مانيفستي عليه مانيفست ماركس تلقي شود. اما جلسات پنجشنبه‌هاي علامه طباطبايي با حسين نصر، داريوش شايگان، مرتضي مطهري، مناقبي- داماد علامه و از وعاظ مشهور-، ذوالمجد طباطبايي و... از سال 37 در تهران شروع شده بود و گاهي حتي با يك نفر به غير از علامه برگزار مي‌شد كه در برخي از ايام نيز «هانري كربن» حضور مي‌يافت. البته در آينده روحانيون ديگري همچون مكارم‌شيرازي و خسروشاهي به آن افزوده شدند و اين جلسات حدود 25 سال به طول انجاميد. «نصر» از اين محفل علمي ياد مي‌كند و مي‌گويد: «در طول سالياني كه كربن در جلسات نبود، ما با علامه طباطبايي متون بسياري از جمله اسفار ملاصدرا را مي‌خوانديم و هر چه بيشتر به مباحث فلسفه تطبيقي مي‌پرداختيم. زماني شايگان و من Tao te-ching را به فارسي برگردانديم تا درباره آن با علامه طباطبايي بحث كنيم. ما همچنين درباره كتاب «سر اكبر» ترجمه فارسي اوپانيشادها و تصحيح نائيني و «تارا چند»، بحث مي‌كرديم. گهگاهي هم اناجيل [چهار انجيل] را مي‌خوانديم و علامه از منظر اسلام آنها را تفسير مي‌كرد. آن تجربه‌اي بسيار پربار و به راستي منحصربه‌فرد بود. من همواره درباره جلساتي كه كربن در آن حاضر بود،‌ گفته‌ام كه گفتماني در اين سطح از زمان قرون وسطي تحقق نيافته بود. كربن كه مي‌رفت جلسات ما همچنان ادامه داشت و منحصر به پاييز نبود.»(37) او از ديگر برنامه‌هاي مشترك خود با علامه طباطبايي نيز نام مي‌برد: «درباره كتاب‌هاي قرآن در اسلام و شيعه در اسلام؛... اين كتاب‌ها را كنث‌كراگ هنگامي كه در ايران به ديدن من آمد، سفارش داد و گفت: «من در پي انتشار سه كتاب درباره تشيع هستم و مركز جديدي در دانشگاه كولگيت درباره مطالعه اديان هست، اما منبع خوبي درباره تشيع در غرب نيست.» بنابراين من اين مسووليت را پذيرفتم و از علامه خواستم كه اين كتاب‌ها را تاليف كنند. ويرايش و ترجمه به انگليسي كتاب شيعه در اسلام را خودم انجام دادم... اما درباره كتاب قرآن در اسلام، من آن كتاب را هم در ايران زمان انقلاب به انگليسي برگرداندم و اين ترجمه گم شد... قرار بود كه جلد سوم، گزيده‌اي از احاديث ائمه شيعه باشد. علامه طباطبايي متن را انتخاب كردند، ويليام چيتيك به انگليسي برگرداند و مقدمه‌اش را من نوشتم.»(38) نصر كه در آتيه خود به دربار نزديك شده بود و «رئيس دفتر ويژه ملكه» شد، درباره علامه مي‌‌گويد: «علامه مرد بسيار بزرگي بودند كه در كنار استعدادهاي فلسفي، در ادبيات هم دستي تمام داشتند. به عربي و فارسي شعر مي‌سرودند، خوب مي‌نوشتند و در هر دو ساحت فلسفه و تفسير قرآن ميدان‌دار بودند. ايشان فيلسوفي دست اول بودند و ذهني فوق‌العاده فلسفي داشتند كه اين نكته در مباحث ميان ايشان و كربن پيدا بود؛ مباحثي كه كار اصلي ترجمه آن پس از سپهبدي بيشتر با من بود. بنابراين بار اصلي ترجمه سال‌ها بر دوش من بود، در حالي كه در سال‌هاي آخر، شايگان هم در اين كار كمك مي‌كرد.»(39)

علامه همچنان كه به مطهري گوشزد مي‌كرد سياست را به كناري بيندازد و همرنگ او شود، از فعاليت «نصر» هم دل خوشي نداشت: «تنها كسي كه از اين كار من [همراهي نصر با فعاليت‌هاي فرهنگي فرح‌ديبا] راضي نبود، علامه طباطبايي بود كه او در واقع از اوضاع حاكم بر ايران در آن زمان يكسره ناراضي بود. ايشان نگران من بودند و گفتند: مشعل آموزش‌هاي اسلامي در دستان شماست و بايد كه خيلي مراقب خودتان باشيد؛ بسيار مراقب باشيد.»(40) داريوش شايگان كه او هم همچون نصر از روشنفكراني بود كه با انقلابيون همراه نشد، ديگر شاگرد علامه و مجذوب اين محفل بود. او هم علامه را مي‌ستود و مجذوب او بود: «بي‌هيچ ترديدي، علامه طباطبايي را بيش از همه ستوده و دوست داشته‌‌ام. به او احساس ارادت و احترام سرشار از عشق و تفاهم داشتم. سواي احاطه وسيع او بر تمامي گستره فرهنگ اسلامي، آن خصلت او كه مرا سخت تكان داد، گشادگي و آمادگي او براي پذيرش بود.»(41) او همچنين از ملاقاتي آميخته با معنويت ميان او و علامه سخن مي‌گويد: «[در آن ملاقات] من از استاد درباره وضعيت اخروي و اينكه چگونه روح نماد ملكاتي است كه در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثل مي‌كند، سوال كردم. ناگهان استاد، كه معمولا بسيار فكور و خاموش بود، از هم شكفت. از جا كنده شد و مرا نيز با خود برد. دقيقا به خاطر ندارم كه از چه مي‌گفت، اما آن فوران حال‌هاي دمادم را كه در من مي‌دميد، خوب به ياد دارم. احساس مي‌كردم كه عروج مي‌كنم... هنگامي كه به حال عادي باز آمدم، ساعت‌ها گذشته بود. سپس سكوت مستولي شد. ارتعاش عجيبي مرا تسخير كرده بود؛ رها و مجذوب در خلسه صلحي وصف‌ناپذير بودم.»(42) علامه آنقدر به جلسات خود با اين حلقه دلبسته شده بود كه هيچ‌گاه جلسه‌اي ديگر را بر آن ترجيح نمي‌داد. «عبدالمجيد معاديخواه» از روحانيون انقلابي اين دلبستگي علامه را در خاطره‌اي گنجانده است؛ خاطره‌اي از جلسه‌اي در منزل مرحوم ملكي- از اعضاي موسس جامعه روحانيت مبارز- كه از علامه خواستند «مسجد همت تجريش» را در تحقق آرماني كه موضوع رايزني در آن محفل بود، ياري كند. اما علامه فقط يك جمله گفت: «اقدام لازم و سودمندي است، اما به 15 سال فداكاري نياز دارد.» جمله‌اي كه به مذاق روحانيون انقلابي خوش نيامد و اقدام پس از اين جمله نيز كام آنان را تلخ كرد: «او [علامه]، در پي همان اظهارنظر مفيد و مختصر، با ميزبان و جمع حاضر بدرود گفت و همگي را در شگفتي يأس‌آوري فرو برد... توجيه آن بدرود شتاب‌آلود، ضرورت حضور او در محفل ديگري بود؛ محفلي كه گويي هر دو هفته يكبار در تهران تشكيل مي‌شد تا جمعي از استادهاي دانشگاه با ديدگاه‌هاي علامه بيش از پيش آشنا شوند.»(43)

***
اما گويي انقلاب اسلامي ايران پيامد ديگري را براي «علامه سيدمحمدحسين طباطبايي» به ارمغان آورد: حبس و تبعيد شاگردان معمم‌اش در پيش از انقلاب و بر كرسي نشستن آنان پس از انقلاب، به همراه هجرت شاگردان مكلاي او كه شمع محفل تدريس او را خاموش كرد و او به گوشه خانه‌اش در قم رفت و پس از سه سال درگذشت؛ آن هم در حال و هوا و وضعيتي آن گونه. البته پس از مرگ مراسم تشييع او با شكوه خاصي برگزار شد كه اكبر هاشمي‌رفسنجاني، رئيس وقت مجلس در خاطرات‌نويسي خود در روز 25 آبان 60 آورده است: «پيش از دستور درباره علامه طباطبايي صحبت كردم. در قم جنازه آقاي طباطبايي با شكوه تشييع گرديد. آقاي يزدي، نايب‌رئيس مجلس، از طرف مجلس شركت كرد. عصر در مدرسه شهيد مطهري از طرف امام و مجلس و مقامات ديگر،‌مجلس ترحيم بود.»(44) از ديگر سو شاگردان او در حزب جمهوري اسلامي كه سران آن همگي در مكتب او تلمذ كرده‌اند، يادنامه‌اي با نام «فيلسوف الهي» براي اداي احترام منتشر كردند و شاگرد ديگري- محمدتقي مصباح‌‌يزدي- او را «يكي از اركان حوزه علميه قم در عصر حاضر» ناميد و گفت: «شايد كمتر اهل فضلي يافت شود كه از خرمن پربار درس‌هاي ايشان خوشه‌اي نچيده باشد و يا از نوشته‌هاي عميق و وزينش بهره‌اي نبرده باشد.»(45) در آن سو هم «حسين نصر» به فكر استاد بوده و كتاب «شيعه در اسلام» علامه را در دانشگاه «جورج واشنگتن» با ترجمه خود تدريس مي‌كند. از ديگر سو هم دانشگاهي به نام اوست و خيابان‌ها و موسساتي. اما گويي همچنان نكته قابل تامل «علي‌اكبر مسعودي‌خميني» در كتاب خاطراتش درباره چرايي وضعيت پيش از مرگ علامه طباطبايي پابرجاست كه گفته بود: «به هر حال نمي‌دانم در بي‌توجهي به ايشان [علامه طباطبايي]، چه كسي مقصر بود؟!» (46) البته شايد او در درياي دگرانديشي خود فرو رفت و اينگونه درگذشت تا «نامش بزرگتر از آثارش»(47) باشد.



حضرت آیت الله محمدحسین مظاهری، در درس خارج فقه خود با توصیه به مراقبه و محاسبه نفس گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) فرموده اند «لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ» انسان باید هرشب هنگام خواب محاسبه کند مانند کسی که می‌خواهد وارد قبر شود، به یاد مرگ بیفتد و اعمال خودش را محاسبه کند.

مدرس خارج فقه حوزه علمیه با بیان خاطره ای از آخرین دیدار خود با علامه طباطبایی گفت: چند روز قبل از رحلت استاد علامه طباطبایی(ره) با تعدادی از فضلا به دیدار ایشان رفتیم. در جلسه حرف‌های سیاسی پیش آمد، من دیدم این سخنان با طبع ایشان سازگار نیست. به ایشان گفتم نصیحتی به ما بکنید تا مرخص شویم. فرمودند: خداوند می‌فرماید: «فَاذْکُرُونی‏ أَذْکُرْکُمْ» به یاد من باشید تا دست عنایتم روی سر شما باشد.

وی ادامه داد: چند روز بعد خبر دادند که علامه طباطبایی(ره) در بیمارستان و در حال احتضار هستند. من که میهمان داشتم، به همراه یکی از بزرگان، بدون درنگ به بیمارستان رفتیم و ایشان را که در حال کما بودند ملاقات کردیم. ما از اتاق خارج شدیم و دقایقی بعد علامه از دنیا رفتند.

همسر ایشان که تا آخر در کنارشان بود، نقل کرد که علامه طباطبایی(ره) چشم‌های خود را بازکردند و چندبار پشت سر هم گفتند توجّه، توجّه، توجّه و از دنیا رفتند.

حضرت آیت الله مظاهری ادامه داد: علامه به جای «لا اله الا الله» فرمودند «توجه» و انصافاً ایشان تجسّم «لا اله الا الله » بودند و در آخرین لحظات عمر، همۀ ما را به توجه و هوشیاری فرا خواندند.

این مرجع تقلید گفت: احتمال این‌که انسان هر عملی را در این دنیا انجام بدهد در قیامت می‌بیند، برای پرهیز از گناه کافی است، چه رسد به اطمینان و یقین آن که از آیات فراوان قرآن کریم و روایات حاصل می‌شود.

وی افزود: قرآن کریم می‌فرماید «ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیْدیکُمْ» هرچه در قیامت است، خود انسان آن را پدید آورده و فراهم کرده است. عقیده به این مطلب بین مردم وجود دارد، اما غفلت موجب شده است که گناه کنند و به قبر و قیامت و سفری که در پیش رو دارند، توجّهی نداشته باشند.

ارجاعات:
1- امامي، جواد، خاطرات آيت‌الله مسعودي‌خميني،‌ مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، پاييز 81، ص39
2- برگرفته از دانشنامه اينترنتي «ويكي‌پديا»
3- گلشن ابرار، پژوهشكده باقرالعلوم (سازمان تبليغات اسلامي)، انتشارات معروف، قم، جلد دوم، چاپ دوم، پاييز 82، ص866

4- مرزبان وحي و خرد (يادنامه مرحوم علامه سيدمحمدحسين طباطبايي)، موسسه بوستان كتاب قم (انتشارات دفتر تبليغات اسلامي)، قم، چاپ اول، 1381، صص40-39
5- همان، ص73
6- الميزان، جلد 5، ص276

7- مرزبان وحي و خرد، ص220
8- كرباسچي، غلامرضا، تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي (تاريخ حوزه علميه قم)، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، 1380، ص222
9- همان، ص220

10- همان، ص214
11، 12، 13 و 14- خاطرات آيت‌الله منتظري، سايت اينترنتي آيت‌الله منتظري، جلد اول، صص 138-137
15- تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي (تاريخ حوزه علميه قم)، ص218

16- مرزبان وحي و خرد، ص675
17- همان، صص97-96
18- همان، ص93

19- همان، ص80
20- همان، ص99
21- همان، صص75-74

22- همان، ص27
23- جهانبگلو، رامين، در جست‌وجوي امر قدسي (گفت‌وگو با سيدحسين نصر)، ترجمه سيدمصطفي شهرآييني، نشر ني، تهران، چاپ اول، 1385، ص126
24- موسوي‌آشان، سيد مسعود، زندگينامه شهيد آيت‌الله علي قدوسي، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، تابستان 84، ص46

25- در جست‌وجوي امر قدسي، ص127
26- جعفريان، رسول، جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي- سياسي ايران (از روي كار آمدن محمدرضا شاه تا پيروزي انقلاب اسلامي)، چاپ ششم، بهار 85، ص296 و 293
27- معاديخواه، عبدالمجيد، جام شكسته، مركز اسناد انقلاب اسلامي، جلد اول، تهران، چاپ اول، پاييز 82، ص 553

28- خاطرات آيت‌الله مسعودي‌خميني، ص271
29- همان، ص285
30 - كماليان، محسن و رنجبر كرماني، علي‌اكبر، عزت شيعه (دفتر دوم)، صحيفه خرد، قم، چاپ اول، 1386، ص 372

31- خاطرات آيت‌الله مسعودي‌خميني، ص270
32- در جست‌وجوي امر قدسي، ص132
33- صالح، سيدمحسن و جوادزاده، عليرضا، جامعه مدرسين حوزه علميه قم (از آغاز تاكنون)، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، جلد اول، چاپ اول، زمستان 85، ص330

34- «سند جالبي از پيشنهاد علامه طباطبايي براي اصلاح حوزه» (برگرفته از مجموعه نامه‌‌هاي ارسالي به آيت‌الله ميلاني)، سايت خبري- تحليلي بازتاب، كد خبر: 60739، 26 بهمن 85
35- خواجه سروي، غلامرضا، خاطرات آيت‌الله مهدوي‌كني، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، زمستان 85، ص126-125
36- جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي- سياسي ايران، ص209

37- در جست‌وجوي امر قدسي، صص126-125
38- همان، صص128-127
39- همان، ص131

40- همان، ص188
41 و 42- جهانبگلو، رامين، زير آسمان‌هاي جهان (گفت‌وگو با داريوش شايگان)، ترجمه نازي عظيما، نشر و پژوهش فرزان روز، تهران، چاپ اول، 1374، صص 71-69
43- جام شكسته، جلد دوم، چاپ اول، بهار 84، ص171

44- هاشمي، ياسر، عبور از بحران (كارنامه و خاطرات هاشمي‌رفسنجاني) 1360، دفتر نشر معارف، تهران، چاپ دوم، 1378، ص370
45- مرزبان وحي و خرد، ص65
46- خاطرات آيت‌الله مسعودي‌خميني، ص39
47- نقل قولي از دكتر داريوش شايگان
----------------------------------
(1) منبع: علامه سيد محمدحسين طباطبايي، مجموعه مفاخر ايران زمين، جلد 9، مركز آموزش سازمان فرهنگي، هنري شهرداري تهران، چ اول 1385

(2) منبع: هفته‌نامه همشهري جوان، شماره 237

 

اضافه‌ كردن نظر